web space | website hosting | Web Hosting | Free Website Submission | shopping cart | php hosting
affordable web hosting | Pets | web page hosting | web hosting | website hosting | web hosting service | web hosting | best web hosting

 
  طالري بابةت ئةدةبيات لينك ذنان کرصکاري طؤظار
 
 

آنچه میخوانید جریان یک عمل جراحی است که طی نبردی در آغاز پاییز 67 در ناحیه سنندج انجام شده و از برنامه افق انقلاب به صورت چنین داستان واره ای پخش شده است.

سایت افق انقلاب

شور زندگی

 

امیر از پشت در داد زد:

_ مهمون نمی خواین؟

زنی از پشت در صدای امیر را شناخت:

_ توئی کاک امیر؟ خیلی خوش اومدی قدمتون رو چشم. شما که مهمون نیستی بفرمائین.

"گلاویژ" کوچولو دوان دوان از مادرش سبقت گرفت و روی نوک پا بلند شد که دستش به کلون در برسد. با عجله در را باز کرد و خود را به آغوش امیر انداخت و باهم وارد حیاط شدند. به دنبال امیر شهلا و ریبوار هم وارد شدند و بازار احوالپرسی ها گرم شد، مادر "گلاویژ" با شهلا روبوسی کرد و گفت:

_ ما که در برابر شما صاحب خونه نیستیم. بفرمائید بریم تو.

      امیر که گلاویژ را همچنان در آغوش داشت. او را توی اتاق برد و زمین گذاشت و به مادر گلاویژ گفت:

_ شهلا و ریبوار اینجا میمونن. اما من کمی نون و خوراکی می برم واسه رفقای کمین.

_ بر میگردی؟

_البته

_ خوب شهلا جان بریم تو. بفرمائید کاک ریبوار.

   شهلا و ریبوار هم میخواستند اهل خانه را همراه خود به تجمع مردم آبادی ببرند. شهلا گفت:

_ آخه همین حالا میتینگ شروع میشه. شما هم بیاین بریم اونجا. رو پشت بوم جلو شوراس، کاک  شاهو صحبت می کنه.

_ یعنی ما هم بیایم؟

_ این حرفها چیه اختر؟ البته که میای مگه میشه که مردم جمع بشن و زنها نباشن؟

_ لااقل بذارین یه چایی بهتون بدم.

_ برای چایی فرصت هست حالا راه بیافتید بریم. شاهو در باره اجاره درختای گردو هم حرف میزند.

_ خیلی خوب بریم. گلاویژ کفشاتو پات کن

***

پشت بام جلو شورا از جمعیت پر بود. تا بام های اطراف هم مردم استیاده بودند. مردها نزدیک تر و زنها کمی دورتر. پیشمرگان روی پشت بام های اطراف و در کوچه ها آماده ایستاده بودند. رفقای کمین هم بیرون آبادی مراقب بودند. صحبت های شاهو شروع شده بود:

_ ... حالا وقتشه که یقه رژیم را بچسپید. وقتشه هرچی رو به بهانه جنگ نمی داد ازش بخواین ...

کسانی که نزدیک پیشمرگان بودند گاهی با آنان صحبتی می کردند. احوال پیشمرگانی را می پرسیدند که همراه این واحد ها نبودند، یا در باره صحبت های شاهو سوالی می کردند بخصوص آن قسمت از حرف های شاهو که به مساله اجاره درختان گردو می پرداخت مورد توجه مردم بود.

_ همه زحمات این کار را شما می کشید از هرگونه مراقبت از درختان گرفته تا تکاندن گردوها و آماده کردن آن برای فروش.

خوب اینجا دیگر اجاره چه معنی داره؟ اجاره به خاطر چی؟ مگه همین شما نبودین که چند سال پیش درخت ها را مصادره کردید؟ خوب حالا چی شده که ارباب ها و ثروتمندای سابق میخوان این دستاورد شمار رو از دستتون در بیارن؟ پشتگرمی شون به رژیمه؟ خوب شما هم پشتتون به خودتون گرم باشه. آیا نمی تونین بازهم روی همبستگی خودمون و به میدون بیاریم؟

اونایی هم که طمع جلو چشمشون رو گرفته و رفتن گردوها را اجاره کردن، باید متوجه باشند که این کارشون به ضرر مردم کارگر و زحمتکش و ماهم ازشون گذشت نخواهیم کرد!

شما هم درختا رو بتکانید. گردوها را برای خودتون جمع آوری کنید و خودتون صاحبشون بشید. یک ذره از ثمره کارتون را هم نریزید تو مشت این ارباب و اون ثروتمند که خودشون رو به عنوان صاحب ثمره کار شما جا می زنن.

شب در خانه صحبت حول حرفهای شاهو دور میزد. اختر و شهلا گرم صبحت بودند:

_ما، شهلا جان، همین اختلافات میون خودمون کارمون رو زار کرده. والا اونا که دست به سیاه وسفید نمی زنن به چه حقی میان و شریک گردوها مون میشن؟ این نداری و فلاکت هم شهلا جان نمی زاره حرفمون رو یکی کنیم. همونایی که تن دادن و راضی شدن برای اجاره دار ها کار کنن از زور احتیاجه. اگر بچه اش گرسنه نباشه که تن نمیده.

         شهلا که زلفهای گلاویژ را شانه میکرد جواب داد:

_ این فقر وفلاکت هم یک سرش هم تقصیر خودتونه. تقصیر اینه که حرفاتون رو یکی نمی کنید. تا وقتی که تن بدید و اونا هرچی خواستن بکنید این فقر وفلاکت هم سرجاشه. برای یکی کردن حرفاتون باید زحمت بکشید. این هم مثل هر چیز دیگری آسون بدست نمیاد. باید براش زحمت کشید این در و آن در زد، همین جوری که نمیشه. باید بیشتر با هم بجوشین جمع بشید. مثل امروز که جمع شدید خودتون هم میتونید همچون تجمعاتی داشته باشید و درباره کارهاتون، مشکلات تون صبحت کنید. اختلافاتی را اگه دارید رفع و رجوعش کنید. آخه همبستگی و اتحاد هم لااقل به اندازه پروردن نهال زحمت میخواد که براتون ثمر بده.

گلاویژ سردر آغوش شهلا به خواب رفته بود.

***

قبل از سپیده صبح، هوا هنوز تاریک بود که رفقای تیپ 11 سنندج از آبادی "نجی" بیرون رفتند. وقتی نخستین فروغهای آفتاب قله های روبروی آبادی را به رنگ نارنجی فام آراسته بود، پیشمرگان در مخفیگاه خود مشغول استراحت و آماده کردن صبحانه بودند.

اندکی بعد متوجه شدند که بلندی های اطراف در دست دشمن است!

گروه ضربت "شویشه" گروه ضربت "نگل" گروه جانبازان و خلاصه نیروی کثیر اعده ای از دشمن ارتفاعات را اشغال کرده بودند.

پیشمرگان به دستور رفقای فرمانده شان در سه واحد آرایش گرفتند. یکی از این سه واحد به طرف روستای "سالیان" که کمی بالاتر از آبادی "نجی" است حرکت کرده و دو واحد دیگر در مسیر دره به طرف روستای "سپی بن" مستقر شدند. در عرض کمتر از سه چهار دقیقه این سه واحد یورش همه جانبه ای را بر نیروهای دشمن آغاز کردند و کنار سنگرهایشان با آنان درگیر شدند.

نیروی دیگری از پایگاه بیساران به کمک نیروهای دشمن آمد. جنگ تن به تن از نزدیک و با نارنجک دستی و سلاح سبک درگیر بود. مزدوران گرچه از قبل و در گرگ و میش صبحگاهی بر این ارتفاعات جا خوش کرده بودند اما در برابر این حمله جسورانه تاب نیاوردند و قبل از فرا رسیدن ظهر در هم شکستند و جنازه های کشته هایشان را رها کردند و چند نفرشان نیز به اسارت در آمد. دشمن برای ادامه درگیری ناچار می شد که مرتبا نیروهای تازه نفس دیگری از پایگاه ها و شهرهای اطراف وارد میدان کند.

"شریف شویشه ئی" مزدور شرور محلی، در میان کشته شده های دشمن بود، گرچه قبل از هلاکت خود رفیق شهلا را زخمی کرده بود.

این قسمت را از قول خود رفیق شهلا نقل میکنیم:

_ من همراه یکی از دو واحد اخیر بودم که به مزدوران مستقر در دره سپی بن حمله کردیم. از گل و گشادی مواضعشان معلوم بود که به هیچ وجه انتظار چنین حمله ای را از جانب ما نداشتند. قبل از درهم شکستن شان تیراندازی شدیدی در گرفت. گلوله ای به سرم خورد. چندان مهم نبود. زخمی سطحی بر جای گذاشت و کمی از موهایم را سوزاند. اما بر اثر ضربه ای که به سرم وارد آورده بود کمی گیج شدم و نشستم. پس از چند لحظه به خود آمدم و دوباره میخواستم که شلیک کنم که این بار سوزش شدیدی در کمرم حس کردم. بازهم تلاش کردم اما این بار انگار زخم کاری بود. مزدوری که به روی من شلیک کرده و بعد فهمیدم "شریف شویشه ای" بوده با رگبار شلیک رفقا از پای در آمد. اما من دیگر نتوانستم پیشروی کنم و افتادم. رفقا به کمک آمدند و مرا عقب کشیدند خون گرمی شال و لباسهایم را خونین کرده بود. رفقای پزشکیار رسیدند. حالم خوب نبود. احساس ضعف شدیدی می کردم ظاهرا زخم خونریزی شدیدی داده بود. همین قدر یادم هست که کاک وفا پزشکیار گردان گفت:

_ احتیاج به عمل داره.

***

و بقیه ماجرا را از قول وفا پزشکیار گردان نقل می کنیم.

_ پس از یک معاینه مقدماتی متوجه شدم که زخم شهلا عمیق است و احتیاج حتمی به عمل جراحی دارد. حین انتقالش از تیر رس دشمن کمک های اولیه و اقداماتی عاجل که برای یک چنین زخمهایی باید عملی شود انجام دادیم. برانکاردی آماده کردیم و شهلا را روی آن بستیم و همانطور بار قاطری کردیم تا هرچه بیشتر از میدان جنگ دورش کنیم.

من در فکر آماده کردن محلی بودم که بتوان هرچه زودتر عمل جراحی کرد. اما بدوا بایست شهلا را به منطقه امنی برسانیم. چون جنگ همچنان ادامه داشت.

نزدیک غروب، به خانه یکی از روستائیان رفتیم. تا هم شهلا استراحتی بکند هم محل مناسبی خارج از تیر رس پیدا کنیم و برای عمل جراحی آماده کنیم.

قاطر حامل برانکارد همانطور با برانکارد از در حیاط گذشت و داخل حیاط شهلا را با احتیاط پایین آوردیم. مرد خانه به استقبالمان آمد و از شهلا احوالپرس کرد. شهلا به هوش آمده بود، جواب داد: _ چیزی نیست یک کم مریضم.

اما وقتی شهلا را پیاده کردیم و آن مرد کیسه های سرم و کیسه های خون را_ که به رگهای او وصل بود_ دید، با عجله به کمکان شتافت و با لحن سرزنش آمیزی گفت:

پس چرا چیزی نمی گین؟ چرا نمیگین زخمیه؟ آخه شماها اگه همچو منی را دلسوز خودتون ندونین پس دیگر چه کسی را دلسوز خودتون میدونین؟

    آن شب ضمن استراحت در این باره که کجا میتوانیم عمل جراحی مان را انجام دهیم با اهل خانه چاره اندیشی کردیم. هنوز به اندازه کافی از میدان جنگ دور نشده بودیم. بازهم می بایست به محل دورتری که در قعر دره و نزدیک به یک بیشه زار بود برویم. دشمن نیروی بزرگی را گسیل داشته بود و رفقا با آن درگیر بودند. یکی از عناصر نقشه های رفقا در مانورهایشان این بود که دشمن متوجه ما نشود. زیرا اگر دشمن بو می برد که ما یک زخمی همراه داریم. ممکن بود به خصوص به تعقیب ما بپردازد. احتیاط کامل لازم بود تا محل عمل جراحی هرچه امن تر باشد.

صبح زود باز به همان ترتیب شهلا را روی برانکارد گذاشتیم و راه افتادیم. ساعت 6 صبح به محل مورد نظرمان رسیدیم و به همان شیوه دکتر درویش شروع کردیم به استقرار یک اتاق عمل صحرائی. ما همه اش دو نفر پزشکیار بودیم و دور از امکانات و وسائل شهر. تعدادی از رفقا مخصوصا برای حفاظت به کمک ما آمده بودند چالاکانه شروع به جمع آوری سنگ و تیر چوبی و هیزم کردند و آتش بزرگی برای استریل کردن وسائل روشن کردیم. چند نفر مشغول درست کردن یک سکوی بزرگ برای استقرار "تخت عمل جراحی" شدند و چند نفر دیگر با تیرهائی که از درختان بریده بودند و تعدادی پتو و شاخه و برگ درختان به درست کردن خود "تخت عمل" روی سکو پرداختند. در گوشه ای بالای سکو دستگاه های بی سیم مستقر شدند تا بتوانیم زود به زود با رفقای فرمانده و یا مرکز پزشکی کومه له در ارتباط باشیم. رفقا خیلی با سلیقه کار می کردند. کار واقعا دشوار بود. سنگهای بزرگ را می بایست از فاصله دوری آورد. سکو و پایه های تخت عمل با دقت تمام درست میشد. ما هم به استریل کردن وسائل عمل جراحی مشغول بودیم.

کارها خوب پیش می رفت تقریبا همه مقدمات کار آماده شده بود که خبر یافتیم دشمن بازهم نزدیک تر شده است و این محل هم ممکن است خطرناک می باشد.

انتقال وسائل به چند صد متر پائین تر به داخل بیشه زار و جنگل انبوه تر تا ساعت 12 ظهر ما را مشغول کرد.

آنجا هم باز به همان ترتیب قبلی دوباره سکوئی از سنگهای بزرگ برپا شد و محل تخت عمل و بی سیم و وسائل آماده شد و ما هم دوباره با دقت تمام وسائل عمل را باز استریل کردیم. به جای "اتوکلاو" از دیگ بزرگی استفاده می کردیم که زیرش آتش پر حرارتی روشن کرده بودیم و روی دیگ سنگهای بزرگی گذاشته بودیم. دیگر را خیلی زود جوش آوردیم و باندها و وسائل ضروری را در آن استریل کردیم تا رنگ کمربند باندها عوض شد. این علامت استریل شدن کامل وسائل بود.

ساعت حدود 2 بعد اظهر بود. نگران بودیم مبادا دیر شده باشد.

آخرین تماسمان را با مرکز پزشکی گرفتیم و رهنمود های لازم را شنیدیم.

من و همه رفقایی که می بایست از نزدیک با ما همکاری کنند و به تخت عمل نزدیک شوند، ناخهایمان را گرفتیم و لباس عادی را از تن در آوردیم و روی زیر پیرهنی پیشبند های مخصوص و استریل شده پوشیدیم. بعد دستهایمان را با محلول ضد عفونی کاملا تمیز کردیم و روی آن دستکش استریل پوشیدیم. ماسک و کلاه مخصوص به سر گذاشتیم و برای عمل جراحی آماده شدیم.

تخت عمل روی سکو مستقر بود. رفقا تخت خوبی درست کرده بودند. تیرهای چوبی را با دقت به هم بسته بودند و روی آن پتو انداخته بودند روی پتو را با شاخ و برگ نازک پوشانده بودند که جای رفیق زخمی حتی المکان نرم و راحت باشد و باز پتوهای دیگری روی آن انداخته بودند روی پتو را هم با ملحفه های استریل پوشانده بودند و خلاصه برای راحتی و تمیزی تخت عمل حداکثر وسواس و سلیقه را به خرج داده بودند.

رفیق شهلا را به آرامی روی تخت خواباندیم و روپوش مخصوص استریل شده ای هم روی او کشیدیم، روپوشی که در محاذات زخم بیمار قستمی از آن باز بود.

وسائل تنفس مسنوعی آماده بود. نخ بخیه و چند روپوش و دستکش زیادی آماده و حاضر کناری چیده شده بود. کیسه های خون بر تیرها نصب شده آویزان بود. با همه اینها نگران بودیم، چون دستگاه بیهوشی نداشتیم. به علاوه چنین عمل جراحی دشواری که می بایست قستمی از روده بزرگ بیمار را که آسیب دیده بود، برداریم با چنان وسائل ابتدائی و در هوای آزاد، دل شیر می خواست.

تا شروع کار ساعت به 3 بعد از ظهر نزدیک شده بود.

  محل زخم را ابتدا با محلول بتادین کاملا شستیم و تمیز کردیم. حالا دیگر نوبت کار جراحی بود...

یک بار دیگر همه توصیه های لازم را برای رفقائی که شاید نخستین بار بود چنین کارهائی میکنند مختصرا تکرار کردم، آموزشی سریع و دقیق تا رفقا هر یک کار خود را به دقت بداند.

پیش از چاک زدن زخم، بیهوش کردن بیمار خود مساله ای بود. گفتم که دستگاه بیهوشی نداشتیم. آمپولهای بیهوشی هم که در چنین مواقعی مورد استفاده قرار میگیرند خالی از خطر نیستند. از طرفی میدانستم که عمل به طول خواهد انجامید و می بایست حتی الامکان دیر تر بیمار را بیهوش کرد. بنا بر این تا می توانستیم می بایست با بی حسی موضعی کارمان را پیش ببریم. همین کار را هم کردیم. محل زخم را بی حس کردیم و شروع کردیم به باز کردن پرده های شکم. مرتبا با مرکز پزشکی در تماس بودیم و لحظه به لحظه گزارش میدادیم که چه کرده ایم و چه باید بکنیم. ساعتها بدنبال هم سپری می شدند. چنان سریع که گفتی بال در آورده بودند. من اصلا متوجه نبودم که هوا دارد تاریک میشود. از بدشانسی ما باطری بی سیمها هم ته کشید.

خوشبختانه تا آن هنگام عمل خوب پیشرفته بود اما از آن پس می بایست تنها به دانش و تجربه خودمان متکی باشیم چون تماس با مرکز پزشکی دیگر مقدور نبود.

باد سرد پائیزی شروع شده بود. رفقا سردشان بود. اما من و کسانی که پیشبندهایمان را تنها روی زیر پیرهنی پوشیده بودیم از بس هیجانزده بودیم که سرما را حس نمی کردیم.

پاسی از شب گذشته بود که متوجه شدم مدتی است زیر نور چراغ قوه رفقا کار می کنم. آنها هر چراغ قوه و باطری داشتند آورده بودند و پیشبند ها و دستکش های زیادی پوشیده بودند و از چهار طرف و از بالای سر چراغ قوه هایشان را روی محل جراحی شده و روی دستهای ما و وسائل عمل گرفته بودند.

در روشنائی این چراغ قوه ها نگرانی و تلاش و احساس مسئولیت بی کران رفقا را احساس می کردم و با اشتیاق و دقتی بیش از پیش به کارم ادامه میدادم. احساس می کردم در این لحظه از همیشه توانا تریم.

این عمل جراحی دشوار 9 ساعت تمام و تا ساعت 12 شب به طول انجامید. هم من و هم رفقای دیگر از بس خسته بودیم که نزدیک بود از پا بیافتیم. چهل و هشت ساعتی می شد که اینطور پر تلاش مشغول چنین کار سختی بودیم و کمتر کسی توانسته بود ساعتی استراحت کند. اما وقتی عمل با موفقیت پایان یافت قلب همگی از شادی عمیقی به رقص در آمده بود.

***

ساعت 9 صبح روز بعد شهلا به هوش آمد. شوق شادی در چشمانش و در چشم یکایک رفقا انگار آسمانی پر ستاره بود.

حال وقت آن رسیده بود که شهلا در مخفی گاهی استراحت کند و واحدهای محافظ ما هم به دنبال ماموریت های تازه به دیگر رفقای تیپ 11 سنندج بپیوندند.

 

 

سایت افق انقلاب