|
عملیات موفق آمیز و بدون تلفاتی که رفقای گردان کاک فواد و تیپ 11
سنندج در شب 22/7/67 در شهر مریوان انجام دادند.
آن شب در شهر
مینا گفت: دوربینو بده به من رحیم، منم میخوام یه نگاهی به شهر
بندازم.
رحیم دوربین را به طرف مینا گرفت و گفت:
_ بیا 3 ماهه جنگ تموم شده ولی شهر هنوز مخبروبس.
بعد رو به کاوه افزود:
_ شناسائی هامون درستن، احمد و شاهو هم دارن برمیگردن.
مینا با دوربین شهر و ارفتاعات پشت آن را نگاه میکرد. بر
ارتفاعات روبرو، بر زمینه زرد گیاه خشک درختان، با برگهای سبز تیره
شان در وزش باد سرد پائیزی تکان می خورند، انگا از آن روبرو هزاران
دست سبز و برافراشته شان به پیشمرگان خوش آمد می گویند.
مینا قبل از اینکه دوربین را روی مقرهای مزدوران بگیرد، نگاهی به
سراسر شهر افکند. مردم در آن ساعت عصر گرم کارهایشان در رفت و آمد
بودند. بر هر گوشه شهر بساط کار ساختمانی برپا بود و مردم مشغول
ترمیم خرابیهای خانه هاشان، محله شان و شهرشان بودند. مینا در
حالیکه همچنان با دوربین شهر را نگاه میکرد پرسید:
_ بلاخره چی؟ مسکن و شهرسازی تن داده که پول بده؟
رحیم گفت:
_ به خواست خودش باشه یک سوم هزینه ها رو نمیده. این دفعه آخری که
مردم رفته بودند و یقه شونو گرفته بودن قول دادن پول بیشتری بدن.
خونه بی بی عطیه رو که بلدی، نصف بیشترش رفته فکر می کنی چقد
برآورد کرده بودن؟ بیست هزار تومن! حالا این دفعه قول 50 هزار تومن
دادن. اما من خودم کار ساختمانی کردم و می دونم اقل کم 90 هزار
تومنی آب میخوره تا مثل روز اولش بشه.
مینا دوربین را روی فرمانداری گرفت. بعد آنطرف تر مقر درمانگاه و
پس از آن هم روی مقر دار سیران، بعد نظری به جاده کمربندی و محله
های آن طرف ها انداخت و دوربین را به دست کاوه داد.
کاوه هم نگاهی به شهر انداخت و در همان حال گفت:
_ اونو هاش، خونه ما، فکر می کنم دارن روش کار میکنن... تو سه راهی
بایه وه هم کمین هست، میدونستید؟
مینا گفت:
_ آره همیشه بوده.
رحیم لبخندی زد و انگار توی فکر رفته باشه گفت:
_ من هرچی این سه راه بایه وه را نگاه می کنم کی خاطره برام زنده
میشه.
کاوه همچنان دوربین به چشم گفت:
تنها همین سه راهی؟ همه جاهای این شهر پر از خاطره است، جنگلبانی،
گرده رش، دکل تلویزیون .... یادتون هست شبی که پایگاه دکل رو
گرفتیم؟ چه مهتاب قشنگی بود! چقدر هم تمیز گرفتیمش. یادم هست حسن
همینکه دستش به دوشکا رسید، پیم سه پایه اش را کشید و دوشکای به
اون سنگینی رو، رو دوش گذاشت و تا دامنه اونور تا چشمه پای کوه
نزدکی آبادی "چاوک" زمین نگذاشت.
بعد دوربین را روی پایش گذاشت و افزود:
_ ساختمان ژاندارمری یادتون هست؟ یادتونه روزهای قیام و بعد از
قیام چه ماجراهایی درش گذشت؟ یادش به خیر کاک عطا همیشه برام تعریف
میکرد.
رحیم حواسش رفته بود طرف خاطرههای دوران قیام، تظاهرات ها، درگیری
ها ..
_ گمان نمی کنم تو به خاطر بیاری مینا، تظاهرات بیشتر از همون
خیابون وصال از جلو خونه شما میگذشت.
_ چرا، خاطرم هست. از پشت بام خونه مون همیشه نگاه میکردم. اون وقت
برای این کارا بچه بودم اما باز میومدم تو تظاهراتا. یه روز یادم
هست تظاهرات روز زن بود. (بعد با خنده افزود) چه بلای سر ساواکی ها
آوردیم!
از فاصله چند متری صدائی شنیدند:
_ چه خبره؟ یاد روزهای قیام افتادید؟
احمد بود. تازه از شهر بازگشته بود. همراه شاهو از پیش رفقای
فرمانده میامدند.
به به خسته نباشن بچه ها. بیاین ببینم خبر تازه چی دارین؟
_خبر؟
مینا گفت:
_ پس چی؟ خبر شروع عمیلات! مگه نمیریم شهر؟ دیگه دیروقت میشه.
_عجله نکنین حداکثر یک ساعت دیگه همه مون تو شهریم. بچه ها دارن
راه میافتن.
_ عالیه. بازهم خسته نباشین بچه ها. نگفتم یه خبری آوردین، پاشو
کاک رحیم به واحدت برس.
واحد ها با نظم و ترتیب به طرف شهر به راه افتادند.
****
نزدیکیهای غروب است و مه ارتفاعات پشت شهر را پوشانده. از ما پایین
تر، شهر در روشنی رو به زوال غروب به روی پیشمرگان لبخد میزند.
حدود ساعت 6 بعد از ظهر همه واحد ها وارد شهر شده بودند. پیشمرگان
واحد به واحد هر یک عازم ماموریت تعین شده خود بودند و به طرف محل
های تعین شده در کوچه و خیابان های اطراف شهر پخش میشوند. بچه های
محله های اطراف مشغول بازی هستند. هنوز متوجه نیستند که اینها
پیشمرگ هستند. رفقا، از همان آغاز ورود به شهر، شروع به پخش تراکت
ها و اوراق و نشریات حزبی کردند. اما هنوز نمیخواهند کاملا علنی
شوند تا نیروهای رژیم هرچه دیرتر متوجه ورودشان بشوند. البته
مزدوران میدانستند که پیشمرگان در اطراف شهر هستند. به همین دلیل
هم به اصطلاح در آماده باش بودند. اما تا حالا جز کمی قایم موشک
بازی عکس العملی از آنان مشهود نیست. کمین های مزدوران یا به دلیل
فرا رسیدن شب و یا به این خاطر که احساس کرده بودند پیشمرگ در شهر
نفوذ کرده است، از خیابان ها و چار راهها به طرف داخل کوچه ها و
مقرها عقب می خزیدند.
از محله جنگلبانی تا خیابان کمربندی و از آنجا تا "دارسیران" و
فرمانداری و تا محله "بلچه سوری ها" و "تکیه" تا چهار باغ،
پیشمرگان در هر قدم با دیدن خانه های مخروبه و ویران_ این یادگار
نحس جنگ 8 ساله جمهوری اسلامی قلبشان آزرده می شد.
رضا و جواد سر یک کوچه مراقبت می کردند. یک واحد از رفقا در آن
کوچه در صدد دستگیری یکی از همکاران رژیم بودند.
مزدوران از هرچه کم بیاورند در جیم شدن ماهرند. بله آن شخص همین
چند لحظه پیش سراسیمه جیم شده بود!
تراکت ها در کوچه ها و خیابان ها و جلو در خانه ها، بر دیوار ها یا
در حیاط خانه های مردم به خصوص در محلات کارگری و زحمتکشی، وسیعا
پخش می شد.
در همین حال واحد های پیشروی در کار استقرار ددر محل های تعین شده
بودند. مردم، گرد رفقا بخصوص کسانی که میشناختند جمع می شدند و
بازار احوالپرسی و روبوسی گرم بود.
_ خوب بیاین تو شامی بخورین.
_ حالا وقتش نیست، شما دختر خانوم این تراکتها رو ببر تو کوچه های
بالا پخش کن.
_ بده من. لای پیرهنم می پیچمشون.
یک مرد میانسال همینکه رحیم را دید او را در آغوش گرفت و گفت:
_ این که رحیم خودمونه! واقعا چشمم روشن. پسر این مدت من نصف منطقه
رو زیر پا گذاشتم که تورو پیدات کنم. هرجا میرفتیم می گفتن "اینجا
بود" منم می گفتم بابا "اینجا بود" رو میخوام چیکار؟ بهم بگین
کجاس؟!
راستی که دلم برات تنگ شده بود رحیم.
_ من همینطور رشید جان. همیشه خبراتون رو از دوست و آشنا گرفتم
مخصوصا هم راهمو کج کردم طرف خونه تون بلکه پیدات کنم و ببینمت.
_ خوب بیاید بریم تو. جان خودت نگو نه!
حالا جان خودت از فرج برام بگو. حالش چطوره؟ رحمان چی؟ مسلح شد
یا هنوز آموزشی رو تمام نکرده؟
_ همه شون خوبن. خیلی خوشحال میشن که همراه ما بیان و شماها رو
ببینن. رحمان هم حالا دیگه پیشمرگ شده. خوب شماها چطورین؟
_ ما هم مشغولیم رحیم جان. همیشه گوشمون به صدای شماست ببینیم چی
میکنین. این دفعه آخر 200 نفر بردم جلو فرمانداری. مجبورشون کردیم
پول خسارت هار و بیشترش کنن. گرچه هنوز کمه اما بیشترشم می کنیم.
صدقه نمیدن که.
_ دست خوش. به هزینه اونا خونه هاتونو درست کنین. ما هم باز میایم
و مهمونتون میشیم. صدای انفجار "آر پی جی" از میدان فرمانداری بلند
شد.
****
تیم پیشروی واحدی که به مقر فرمانداری حمله کرده بودند تا بیست
متری مقر نزدیک شده بودند. صدای انفجار آر پی جی و سر و صداها و
شعارهای مردم و پیشمرگان در میان رگبارهای بی وقفه خواب از کله
مزدوران پرانده بود. نگهبان پشت بام مقر در همان رگبار اول کشته
شده بود. یک ماشین تویوتا جلو در مقر به آتش کشیده شد. شعله های
آتش در آن تاریکی شب همه آن چند دستگاه ماشین را که در اطراف مقر
پارک شده بود در کام خود فرو برد.
شعار زنده باد کومه له، زنده باد حزب کمونیست ایران از سوی مردم
محله جواب داده میشد، چند نفر از مردم، بی باکانه در گرماگرم گلوله
بارانها همراه پیشمرگان تا کنار دیوارهای مقر مزدوران آمده بودند
مزدوران هر کدام به به گوشه ئی خزیده بودند.
مقر دیگر مزدوران آنطرف تر خیابان فرمانداری هم زیر حمله واحد
دیگری از پیشمرگان بود. خیابان فرمانداری و خیابان 8 متری در
اختیار پیشمرگان بود. سنگری که مینا از آن شلیک می کرد تنها 15 متر
با مقر مزدوران فاصله داشت. زنی از دروازه خانه خودشان داد زد:
_ دست خوش میناف بزنشون قربون اون دست و تفنگ قشنگت.
با شلیک ها و رگبارهای همزمان و پیاپی پیشمرگان و آرپی جی و
سلاحهای دیگر یکی از اتاقهای مقر به آتش کشیده شد.
تیراندازی ها ادامه یافت و مقر داشت یک باره بر سر مزدوران ویران
میشد که تازه از ته خیابان چند ماشین مزدوران به طرف مقر
پیچید.گرچه آنقدر به نزدیک هم نیامدند که کاملا به کمین بیافتند!
ناچار واحد احمد و رضا همراه تیمهای خود جلوتر رفتند و با رگبارهای
پیاپی و سریع غرق آتش شان کردند. مزدوران گوئی انتظار چنین حمله ای
را داشته باشند فورا ماشینها را چرخاندند و دور زدند، با ماشینهای
سوراخ سوراخ شده شان خود را از مهلکه به در بردند.
مقر فرمانداری و مقر درمانگاه هنوز زیر آتش رفقا بود که مقر "دار
سیران" هم مورد حمله واحد دیگری از پیشمرگان به تقلا افتاد. این
مقر به خانه های اطراف چسپیده بود از این نظر رفقا تا کاملا به آن
نزدیک نشدند شلیک نکردند. آنجا هم تیراندازی را روی مقر متمرکز
کرده بودند تا خانه های اطراف صدمه نبینند.
مقر دارسیران زیر آتش بی امان غرق دود و آتش بود.
"عزیز موسکی" مزدور شروری که سالهاست مسلحانه با رژیم همکاری می
کند همراه یکی از همقطارانش در یکی از خانه های اطراف مهمان بودند.
_ عزیز شانس آوردی، نکنه بخوای بری طرف مقر!
صاحبخانه عزیز را نصیحت می کرد. از گفته هایش نمی شد فهمید که آیا
دلش برای عزیز سوخته یا میخواهد با عبارتی که بعدا علیه اش مدرک
نشود عزیز را غیرتی کند و از خانه اش بیرون براند و در تیر رس
پیشمرگان قرار دهد. چون وقتی عزیز غیرتی شد گفت:
یعنی چی شانس آوردی من باید برم مقر، صاحبخانه با لحن سردی گفته
بود: میل خودته عزیز من واسه خاطر خودت میگم.
عزیز دیگر راهی نداشت جز اینکه برآشفته بگوید: من میرم حتما هم
میرم شال من کو پسر؟ وقتی من تو مقر نباشم بایدم از اتفاقا بیافته.
پاشو فایق پاشو باید بریم مقر. انگار خاک مرده تو مقر پاشیدن
اونایی که اونجا جراتشونو گربه خورده. جز همون دوشکای بیرون
هیچکدوم جیکشون در نمیاد! شال من کو پسر؟
_ اونهاش شالت پشت سرته.
فایق هیچ خوش نداشت بیرون برود و خودش را در این جهنم بیاندازد بنا
بر این بعد از اینکه شال عزیز را به دستش داد گفت:
_ اما من هم میگم نری بهتره عزیز چی میشه مگه؟ گیرم "بی عرضه"ئی هم
بهت گفتن عوضش نفله نمی شی!
عزیز با شنیدن این حرف مثل لبو سرخ شد:
روده درازی نکن پسر! کسی سگ کی باشه به من بگه بی عرضه حالا میرم و
با اون دوتا چشمات می بینی که چه بلای سرشون میارم کلاهم کو پسر؟
_ کلاهت سرته عزیز چرا دستپاچه شدی؟
_ کی دستپاچه شده؟ شیطون میگه یک رگبار تو اون شکم صاحب مرده تو
بگیرم. کفشهام کو پسر؟
_ کفشات بیرونه تو کفش کن. من که میگم نریم حالا خودت میدونی.
_ نخیر، من میگم بریم، پاشو!
عزیز سراسیمه کفشهایش را پاشنه خوابیده دم پایی کرد و تفنگش را از
ضامن خارج کرد و باز ضامن کرد و باز از ضامن خارج کرد و گلنگدنی زد
و فشنگی از تفنگ به طرف راست بیرون جهید و فشنگ دیگری جلو رفت بعد
هراه فایق، پاورچین پاورچین از کنار دیوارها خودشان را به دروازه
حیاط رساندند. عزیز توقفی کرد. بیرون آتش می بارید. سر بر گرداند
دید صاحبخانه و دیگر مهمانان او را نگاه می کنند. ناچار در حیاط را
باز کرد و خود را به کوچه انداخت. فایق هم دنبالش رفت. اما فایق به
سرعت برق برگشت داخل حیاط و در را بست. معلوم نشد آیا عزیز هم
توانست آن فشنگی را که جلو برده بود شلیک کند یا نه، چون خیلی زود
نقش زمین شد و تفنگ از دستش افتاد.
دوشکای جلو مقر از کار افتاده بود. 2 ماشین دیگر مزدوران هم در
همان اطراف مقر درهم شکسته شدند آن شب شهر در دست پیشمرگان بود.
حالا دیگر پیشمرگان خیابان ها را در اختیار داشتند. در خیابان 8
متری یک واحد از مزدوران گشتی به کمین افتاد و به رگبار بسته شد.
یکی از افراد آن که دست و پایش را گم کرده بود و نزدیک تر آمده بود
بلافاصله روی آسفالت ولو شد و جنازه اش تا پایان درگیری همانجا
ماند. بقیه هم آنانکه کشته نشدند سراسیمه جان به در بردند.
حال دیگر تراکت ها و نشریات آشکارا در خیابان ها و کوچه ها پخش می
شدند. از آن هنگام تا وقتیکه پیشمرگان در شهر حضور داشتند مزدوران
جرات نکردند ابراز وجود دیگری بکنند. تراکتها و اعلامیه ها و اوراق
به در و دیوار زده میشد و نشریات حزبی به این آن داده میشد و به
این خانه و آن خانه برده میشد.
_ حالا دیگه بیاین بریم تو، یه استراحتی بکنین.
زنی بود که با اصرار میخواست مینا را به خانه خودشان ببرد. یکی
دیگر دست جواد را گرفته بود:
_ چائی سر پا مزه نداره. بیاین تو هم استراحتی می کنین و هم شامی
می خورین و دو کلمه هم برامون حرف می زنین.
خود پیشمرگان هم البته مشتاق بودند که در همین فرصت تا وقتی که
برای رفتن به بیرون از شهر آماده می شوند دیدارهائی با مردم بکنند.
مینا و جواد رفتند تو و ضمن صرف شام مختصر و چائی بازار تعریف کردن
خاطره ها و احوالپرسی کسان آشنا از هر دو طرف گرم شد.
دیدار کوتاهی بود. شاید کمتر از نیم ساعت، اما در نظر اهل خانه چند
لحظه ای بیشتر نبود.
وقتی خواستند خداحافظی کنند باز زن صاحبخانه گفت:
_ راستی چرا شب نمی مونید؟
بعد با اشتیاق افزود:
_ جدی میگم مینا. می تونید بمونید. حتی چند روز .... جان خودتون
بمونید. بمونید و هر روز به این ناکس ها ضربه بزنید.
خاطرتون جمع باشه هرچند روز که بخواهید بمیونید میتونیم پنهانتون
کنیم.
اصرار زن تمامی نداشت. بلاخره رفقای دیگر واحد از کوچه مینا و جوا
را صدا زدند.
خداحافظی، خواه ناخواه شور و شوق آن دیدار کوتاه را با ملالی
آمیخته بود.
سایت افق انقلاب
|