web space | free hosting | Web Hosting | Free Website Submission | shopping cart | php hosting
affordable web hosting | Pets | web page hosting | web hosting | website hosting | web hosting service | web hosting | best web hosting

 
  طالري بابةت ئةدةبيات لينك ذنان کرصکاري طؤظار
 
 

فروغ سرخ

 

آنچه میخوانید برگرفته شده از برنامه افق انقلاب رادیو کومه له بر اساس خاطره چند عملیات نظامی تیپ 11 سنندج از پیشمرگان "کومه له" سازمان کردستان حزب کمونیست ایران می باشد.

 نسیم خنک در سایه سار درختان باغ بر نشاط می افزود. پیشمرگان و مردمی که به دیدارشان آمده بودنداینجا و آنجا در جمعهای چند نفره زیر درختها و کنار جوی های باغ در و دامنه نشسته بودند گپ می زدند. بعضی ها از این محفل می رفتند بخصوص دیدار کنندگان آرام و قرار نداشتند و مشتاق بودند تا میتوانند به همه سر بزنند و همه پیشمرگان گردان "شوان"، "آریز" و گردان "شاهو" را ببینند.

قرارگاه پیشمرگان نزدیکهای شهر سنندج و حوالی آبادی "سر سو" برای مردم منطقه علنی بود. دشمن هم یا از آن اطلاع نداشت یا مزدورانش جرات درگیری با پیشمرگان را نداشتند که نزدیک نمی شدند.

از کنار هر جمع چند نفره که میگذشتی بازار خنده و گپ زدن و میوه خوردن همچنین بحثهای جدی گرم بود. خانواده های پیشمرگان، خانواده های رفقای جانباخته، کسانی که آمده بودند پیشمرگ بشوند، اقوام و فامیل نزدیک و دور و حتی کسانی که قوم و خویشی هم بین این رفقا نداشتند و تنها و تنها به دیدارشان آمده بودند، یا کسانی که مشکلی داشتند و درد دلهای خود را با رفقا در میان می گذاشتند و در باره کاروبارشان یا مبارزه شان رهنموی می جستند، یا کسانی که خبری از تحرک دشمن آورده بوند، یا درباره مزدور ممنوری اطلاعات مشخصی به رفقا می دادند، یا کسانی که صرفا شکایتی داشتند و آنرا به رفقا ارجاع می کردند تا رسیدگی شود، همه و همه جمعیت انبوهی از زنان و مردان و نوجوانان و حتی کودکان را دربر می گرفت که همچون زنبورهای عسل گرد کندوی قرار گاه پیشمرگان در آمد و رفت و نشست و برخاست و زمزمه و سر و صدا بودند. اگر کسانی می رفتند کسان تازه واردی هم میامدند و خلاصه محفل دیدار پر اشتیاق و سرشار از شور مبارزاتی، در قرار گاه پیشمرگان گرم بود.

پیشمرگان پس از چند عملیات پیروزمند در آن منطقه، مخصوصا در آن دامنه به منظور استراحت و دیدار دسته جمعی با مردم شهر و مردم روستاهای منطقه اطراق کرده بودند. در جمعی که "شبنم و نسرین" نشسته بودند بازار صحبت گرم بود. خبر عملیات نزدیک پادگان شهر که این رفقا در کمین اصلیش بودند همان روز توسط مسافران ماشینهای به کمین افتاده، خیلی سریع در سطح شهر پخش شده بود. به دنبال آن هم روز بعد، خبر تصرف پایگاه روستای "ملکشان" با شوق و ذوق دهان به دهان در میان مردم شهر گشته بود. مردم هم از جزئیات هردو ماجرا آگاه بودند. حتی این اخبار و تفصیلات و جزئیات آن به شهرهای دیگر هم رسیده بود. هر یک از دیدار کنندگان، خود حداقل ماجرا را از چند نفر شنیده بودند. و برای چند نفر هم تعریف کرده بودند اما بازار "نسرین و شبنم" میخواستند از نو برایشان تعریف کنند. آخر شنیدن این ماجراها از زبان خود پیشمرگان لذت دیگری دارد. رفقا هم البته دلشان را نشکستند و جریان هردو عملیات را که طی تقریبا یک شبانه روز و به دنبال هم اتفاق افتاده بود برای حاضران تعریف کردند.

طرف های عصر بود. روز هجدهم شهریور، پس از مشخص کردن محل کمین هر واحد و هر تیم و هر دسته از رفقا عازم محلهای استقرر خود شدند. از بندیها محوطه و حتی داخل پادگان لشکر 28 سنندج پیدا بود. این طرف هم گردنه "آریز" بود با پایگاه های متعدد بر قله ها و دامنه هایش تقریبا میشد گفت در آن فاصله بر هر تپه پایگاهی از دشمن برپا بود. کمین های رفقای پیشمرگ 4 کیلومتر از جاده را در بر میگرفت و در فاصله 2 روستای "نوره و آرنان" در محلی به نام "مراساری" برقرار شده بود. جای مناسبی بود پیچی از جاده که نه از پایگاه "نوره" پیدا بود و نه آنقدر به پایگاه "آرنان" نزدیک میشد در دید و تیر رس آنان باشد به علاوه تپه ماهور و دره و بیشه درختان تبریزی امکان می داد که اتومبیل های مسافربری به محل امنی هدایت شوند تا اگر ضمن دیدار  صحبت دشمن اقدام به تیر اندازی کرد کسی آسیب نبیند. بیشه آن طرف تر برای نگهداری افرادی از نیروهای دشمن که اسیر می شدند در نظر گرفته شده بود. تا هم در تیر رس نباشند و اگر درگیری پیش آمد صدمه ای نبینند، هم از مسافران و مردمی که از ماشین های مسافربری پیاده میشدند جدا شوند تا آنان بتوانند راحت تر و خودمانی تر حرف بزنند.

یک واحد از رفقای پیشمرگ روبروی پایگاه "آرنان" مستقر شدند تا آن را زیر نظر بگیرند. این واحد حفاظت هر 3 کمین را به عهده داشت هم کمین اصلی در وسط، هم دو کمین حفاظتی در طرفین کمین اصلی که در نزدیکی 2 پایگاه "آرنان و نوره" و به طور کلی در کمین نیروی کمکی دشمن می ماندند گرچه روحیه نیروهای رژیم تعریفی نداشت اما به خاطر سلامت مسافران و همچنین اسیران کمینهار را چنان محکم گرفته بودند که برای درگیری سنگین هم جواب گو باشد. کمین اصلی، پیچ جاده را نزدیک "مراساری" کنترل می کرد.

نسرین و شبنم و کمال و رحمت و جمال و بقیه افراد کمین اصلی در محلهای مشخص خود قرار گرفتند. رفیق هادی فرمانده کمین از بیسیم به گوش بود تا دستور شروع عملیات را از فرمانده کل عملیات بگیرد. همینکه دستور را گرفت و آنرا به اطلاع رفقا رساند چند تن از رفقا از جمله شبنم و نسرین سر جاده مستقر شدند و علنا راه را تحت کنترل گرفتند. از بین هر چهار پنج اتومبیلی که می رسید یکی دوتا را به حال خود می گذاشتند تا جاده خلوت نشود و مزدوران پایگاه های اطراف همچنان در خواب غفلت بمانند و متوجه کمین نشوند. اما بیشتر اتومبیل ها و اتوبوس و مینی بوس های مسافر بری را متوقف می کردند و به طرف کنار جاده و بیشه زار هدایف می نمودند کاش بودید و می دیدید که شبنم چگونه چست  چالاک ماشینها را متوقف می کرد و گرچه لبخند همیشگی اش را داشت اما بخصوص ماشینهای ارتشی و دولتی تا او را می دیدند و می فهمیدند که جاده تحت کنترل پیشمرگان است، در جا خشکشان می زد. همه آنان در لحضات اول که رفقای دختر را می دیدند پشت سر هم سوالی را تکرار می کردند:

_ کومه له هستید؟ شماها کومه له هستید؟ دمکرات که نیستید؟

چون شنیده بودند دمکرات اسیران را اعدام می کند و گاهی هم بخاطر به تسلیم واداشتن نیروهای رژیم آنان را فریب می دهد و خود را کومه له جا می زند. حالا میخواستند مطمن باشند که اینها پیشمرگان کومه له هستند. جز یکی دو مورد هیچ کدام مقاومتی نمی کردند. در آن یکی دو مورد هم شبنم فورا آنان را پایین می کشید و بی آنکه فرصت عکس اعملی به آنان بدهد آنان را پیش هادی می برد، هادی بازرسی کارت و مشخصات اسیران را به جمال می سپرد. جمال پس از بازرسی مقدماتی، اسیران را باز به شبنم می سپرد که آنان را به بیشه زار دره بغلی منتقل کند و به رفقایی که آنجا به کار اسیران رسیدگی می کردند و برایشان توضیحات میداند، بسپارد. در این فاصله رحمت هم که به همین کار مشغوب بود تعداد دیگری اسیر می آورد و تحویل می داد. خلاصه هیچ کدام از افراد رژیم نتوانستند از کمین عبور کنند.

اما در بیشه زار پایین تپه، آنجا که مسافران جمع شده بودند غوغایی برپا بود. مسافران از همان لحضات اول پیشمرگان را سر جاده یا دم در ماشین ها می دیند به ذوق می آمدند. مشتاقانه احوال پرسی می کردند تعدادی شان فورا پا می شدند و از بس برای پیاده شدن عجله داشتند راه را برای یکدیگر سد کردند. پیشمرگان را در آغوش میگرفتند و احوال رفقایی را میپرسیدند و می شناختند اما آنان را بین پیشمرگان نمی دیدند. بخصوص احوال پرسی با نسیم و شبنم که چالاکانه می آمدند و می رفتند و با همه خوش و بش می کردند، گرم تر بود.

بین جمع مسافران مادری دختر کوچکش را سر دست بلند می کرد که پیشمرگان را بهتر ببیند و پشت سرهم می گفت: اینهاشان! پیشمرگه ها!

بعد خطاب به نسرین گفت:

_ صبح تا شب هی میگه برام از پیشمرگه ها بگو. اگه بچه نبود حالا حتما اومده بود پیش شما.

دخترک نگاهی به مادر و نگاهی به نسرین می انداخت و لبخند می زد.

به تدریج جمعیت مسافران بیشتر می شد وقتش رسیده بود که علاوه بر احوال پرسی و حرفهای دیگر یکی از رفقا برایشان صحبتی بکند.

رفیق رحمت روبروی جمعیت آرنجش را روی کاپوت یکی از ماشین ها تکیه داد و با حالتی خودمانی شروع به صحبت کرد. من از طرف همه رفقا مجددا براتون سلام دارم و بهتون خوش آمد میگم می بینید که ما چقد از دیدارتون خوشحالیم. چقدر خوشحالیم که اینجا دم درازه شهر و بین این همه پایگاه و زیر ریش پادگان لشکر، امکانی فراهم کردیم که شما را اینطور دسته جمعی و اینطور آزادانه ببینیم و با شما صحبت کنیم .

پس از آن رحمت خلاصه ای راجع به اوضاع ایران پس از خاتمه جنگ و وضع رژیم و مبارزات مردم کارگر و زحمت کش صحبت کرد و در حرفهایش به راه و چاه مبارزه و اینکه چطوری جنبش انقلابی کارگری و توده ای مان را میتوانیم گسترش ببخشیم اشاره کرد و در تتمه صحبتهایش گفت:

هم رژیم و هم حزب دمکرات در تبلیغاتشان علیه این جنبش و علیه کومه له زود به زودر رسوائی بار میارن و آرزوی خیالی خودشونو برای شکست این جنبش واقعت قلمداد می کنند و از دروغهای بیشرمانه ای که عمرشان هم خیلی کوتاه است، ابا ندارند. ما و شماهم، تجارت انقلابی زیادی داریم. بخصوص تو این دهسال هم رژیم و هم این حزب بورژوائی را خوب شناخته ایم که چقد به فریب کاری  دروغ گویی متوسل می شوند. اماوقتی با چشمهای خودتون می بینین شعله های این جنبش انقلابی همچنان زبانه می کشه، عوام فریبی های اونا براشون چی بار میاره غیر از رسوائی؟

بعد از صحبتهای رحمت چند نفر از بین مسافران صحبتهایی کردند و سوالاتی تمام نشدنی راجع به اوضاع ایران و جنبش کردستان و غیره که تا پاسی از شب ادامه داشت.

حدود ساعت 9:30 شب بود که مسافران بنا به اسرار رفقا روانه مقصد هایشان شدند. پس از آن اسیران هم به طرف محلی دور از جاده راهنمایی شدند و کم کم وقت جمع کردن کمینها بود.

در آخرین لحضات جمع کردن کمینها، تازه مزدوران گشتی از پادگان و از پایگاه "آرنان" داشتند متوجه می شدند که بیخ گوششان خبری هست و به محل کمینها نزدیک می شدند. رفیق کمال از کمین حفاظتی روبروی پایگاه آرنان متوجه نزدیک شدن مزدوران گشتی شده بود. به طرف آنان رفت در حالی که تفنگش را طوری استتار کرده بود که در آن تاریکی شب دیده نمی شد. واحد گشتی دشمن از بلندی یک تپه کمال را صدا زد، هنوز چنان گیج بود که فکر می کرد او راننده یکی از ماشین ها است و به خیال خودش میخواست ابتدا اطلاعاتی از او بدست بیاورد کمال هم چنین تظاهر کرد که راننده حرف شنوئی است تا مزدوران همچنان در خواب خرگوشی بمانند، بعد با هوشیاری به آنان نزدیک شد یکی از گشتی ها از بقیه جدا شد و به طرف کمال آمد و پرسید اونجا چه خبر شده؟ کمال در پاسخ رگباری شلیک کرد و آن مزدور را نقش زمین کرد و سنگر گرفت. رفقای کمین مراقب کمال بودند اما واحد گشتی دشمن فورا پا به فرار گذاشت و مدتی بعد از بلندی بسیار دورتری شروع به تیراندازی بی هدفی کردند. با وجود این تیراندازی ها، انگا خاک مرده بر پایگاه ها و پادگان پاشیده بودند که هیچ یک صدایشان در نیامد.

به خاطر تخریب بیشتر روحیه مزدوران و زمین گیر کردنشان واحدی که ما مامور مراقبت و پشتیبانی رفقا بود به پایگاه آرنان حمله کرد. نیروهای رژیم بیش از پیش به سنگر ها و پناه گاه هایشان خزیدند و رفقای کمین اصلی پس از درهم شکستن ماشین های دولتی با آرایش منظم اسیران را از منطقه دور کردند. بقیه واحدها هم ساعتی بعد به آنان پیوستند.

طی همان شب رفقا، فاصله طولانی پیموند. شهر و پادگان را نیمه دوری زدند و نزدیکی های بامداد در منطقه ای که جنوب شهر سنندج است روبه روی روستای "ملکشان" در فاصله تقریبا 10 کیلومتری شهر در مخفیگاه مناسبی اطراق کردند. تا ظهر فرصت استراحت بود: ببینیم عصر حال و روز پایگاه ملکشان چطور خواهد بود.

از ساعت ظهر ارتفاعات اطراف پایگاه ملکشان بی سروصدا به تصرف رفقای پیشمرگ در آمد. جاده های منهی به آبادی که از روستاهای اطراف "کیلانه" و "کرجو"... می آمدند تحت نظارت تیر رس رفقا قرار گرفتند. نه پایگاه آبادی نه پایگاه های روستاهای بوئی از قضیه نبرده بودند واحد بزرگی از رفقا که در باغ بزرگی موضع گرفته بودند نزدیکی های عصر حدود ساعت 3 بعد از ظهر احساس کردند که افرادی دارند نزدیک میشوند. کمال همراه یک تیم از رفقا آماده شدند دیدند یکی از افراد پایگاه همراه 2 نفر شخصی نزدیک می شدند. رفقای تیم چالاکانه، بدون اینکه فصت هیچگونه عکس العملی بدهند آن فرد را دستگیر کردند و 2 نفر دیگر را هم نزد رفقا هدایت کردند نیم ساعت بعد هم واحد دیگری از مزدوران در نقطه دیگری، آنان هم بدونه هیچ سر و صدا و مقاومتی، به اسارت در آمدند. به این ترتیب طی همان ساعت عصر، بدون هیچگونه تیراندازی و سر و صدا تعدادی از افراد دشمن اسیر شدند. کم کم وقتش می رسید که بخش اصلی عملیات آغاز شود اما پایگاه در محوطه لخت و بی درختی قرار داشت. ساختمان یک مدرسه را هم به آن ضمیمه کرده بودند و آنرا به صورت یک پایگاه نسبتا بزرگ در آورده بودند که با سیم های خاردار و میدان های مین و خاکریزه های اطرافش حفاظت میشد. تسخیر چنین پایگاهی آن هم در روز روشن آسان به نظر نمی رسید. اما جسارت و کاردانی در چنین مواقعی است که بیشتر به درد می خورد. نقشه و تصمیمات رفقای فرمانده بر این قرار گرفت که از طریق غافلگیری کار پایگاه یکسره شود. مردم آبادی برای رفقا تعریف کرده بودند که در همان چند روز گذشته اتفاقی در آبادی افتاده و اختلافاتی روی داده که به شکایت و شکایت کاری رسیده و قضیه از طرف پایگاه تحت تعقیب است. بنا بر این میشد با استفاده از لباس عادی مردم و لباس اسیران، و به بهانه این مساله به پایگاه نزدیک شد و حتی تا داخل پایگاه هم رفت.

رفقا فورا لباس اسیران را عوض کردند و لباسهای نظامی شان را مناسب با قد و قواره افرادی از رفقا سوار کردند، آنها را پوشیدند که حتی المکان به شکل و شمایل آنها در آمدند. بقیه رفقای واحد پیشروی لباس عادی مردم منطقه را پوشیده. مردم در باغها ناظر این کارها بودند هنوز از قضیه سر در نمی آورند.

کاک هادی خطاب به یکی از آنان گفت:

_ موافقی پایگاه رو یک گوشمالی بدیم؟ چطوره؟

آنمرد نیشش تا بناگوش باز شد:

_ موافق چیه، خیلی هم دلم میخواد بگیرینش، که ماهم صدامون صافتر بشه.

قرار بر این بود که تا چند ساعتی از آمد و رفت مردم به آبادی جلویگیری کنیم مبادا پایگاه از خواب خرگوشی در آید.

بلاخره واحد پیشروی در هیات چند نفر از افراد رژیم و چند نفر از مردم آبادی در حالی که وسئلی نظیر بیل و کلنگ و گونی و غیره هم به همراه داشتند به طرف پایگاه به راه افتادند. یک واحد دیگر از رفقا مجهز به مسلسل سنگین دوشکا، پشت پایگاه ومضع گرفته بودند که اگر دشمن قبل از موقع از خواب غفلتش بیدار شد، پایگاه را شدیدا زیر آتش بگیرند و مقاومتش را خنثی کند. همه واحدهای دیگر در جاهای مشخص شده در آرایش فرماندهی، قرار گرفتند. رفیق فرمانده که با یک یک این واحدها در تماس بی سیمی بود پس از اینکه از آمادگی همه واحدها مطمئن شد از طریق بی سیمی که با رفقای واحد پیشروی در تماس بود دستور شروع عملیات را صادر کرد. رفقای واحد پیشروی بی سیمی در اختیار داشتند اما وقتی به پایگاه نزدیک می شدند ناچار بودند تنها برای شنیدن دستورات و با صدای بسیار کم از آن استفاده کنند. این رفقا خشابها را از زیر لباس بسته بودند تفنگها را هم-که بیشترشان تاشو و بدون قنداق بودند با یک شال با یک تکه گونی که بر دوش انداخته بودند استتار می کردند. بیل و کلنگ و وسائلی هم که به همراه داشتند قیافه هاشان را عادی تر کرده بود. رفقائی هم که در لباس افراد دشمن بودند، همان سلاحهائی را به همراه داشتند که از اسیران غنیمت گرفته بودند. جز یک قبضه ژ-3 چون گیر می کرد آنرا به کلاشینکوف قنداق دار عوض کردند که آن هم جز از فاصله نزدیک قابل تشخیص نبود.

بین راه هم- درست مثل گروهی از مردم آبادی که همراه افراد پایگاه درباره شکایتشان حرف می زنند و داد و قال میکنند- صحبت میکردند:

_من رضایت بده نیستم! باید رسیدگی بشه!

_کی اصلا خواسته رضایت بدی. این منم که شکایت دارم.

داخل آبادی دختری به طرف آنان میامد. همینکه آنان را دید دریافت که اهل آبادی نیستند دختر باهوشی بود. اول کمی تعجب کرد تا کاک هادی گفت:

_خودی هستیم، نگران نباش.

دخترک فورا فهمید که پیشمرگ هستند.اول کمی سرخ شد بعد قیافه اش باز شد و ممکن بود حرفی بزند یا کاری بکند که افراد پایگاه، که دیگر فاصله شان خیلی دور هم نبود، ظنین شوند. بنا بر این هادی بلافاصله گفت:

_مواظب باش خواهر. آروم باش و همینطور آروم رد شو.

افراد پایگاه در فاصله کمتر از 100 متری روی خاکریز نشسته بودند و بی خیال اطراف را نگاه می کردند. حتی نفر نفرشان را میشد شناخت. عنایت مزدور شرور و منفور که جانشین فرمانده پایگاه بود روی خاکریز نشسته بود.

دخترک کمی دستپاچه شد. باز هادی گفت: گفتم آروم خواهر. آروم طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

دختر این پا آن پا کرد و شرمگینانه خندید. این بار بر اعصابش مسلط شد و نرم راحت دور شد.

رفقا به 20 متری پایگاه رسیده بودند همان طوری که نزدیک میشدند از بی سیم فرماندهی لحظه به لحظه صدای رفیق فرمانده را می شنیدند که آخرین راهنمائیها را میکرد. و البته از این طرف نمیشد جوابی داد. عنایت و یکی دیگر از افراد پایگاه پا شدند و به استقبالشان آمدند. هنوز هم متوجه قضیه نشده بودند. در فاصله 10 متری عنایت اندک گمانی کرد. دستش بی اختیار به طرف تفنگش رفت که آن را از شانه پایین آورد، اما نتوانست تصمیم بگیرد و دستش به حال عادی بازگشت. تا اینکه رفقا به فاصله 3 الی 4 متری و در واقع به دم در پایگاه و سینه به سینه عنایت و آن نفری که همراهش بود رسیدند. عنایت گیج شده بود. هیچ یک از این نفرات را نمی شناخت باز هم مردد دست به تفنگ برد.

هادی آرام و محکم گفت.

_فایده نداره عنایت! ما کومه له هستیم. تسلیم شو!

عنایت داشت دیوانه میشد با عجله تفنگش را از شانه پایین آورد اما فرصت نیافت حتی از ضامن خارجش کند. یک رگبار کوتاه کار عنایت و نفر همراهش را ساخت رفقا حتی مکثی نکردند.

افراد پایگاه روی خاکریز در فاصله چند متری هنوز نمی توانستند بفهمند ماجرا از چه قرار است. رفقای واحد پیشروی بی تاخیر هر کدام به طرف سنگ رو محلی که از قبل در نظر گرفته بودند یورش بردند و خود را به داخل محوطه سیم خاردار و حتی بین خاکریز و دیوارهای پایگاه رساندند و بر سر مزدوران فریاد زدند:

پایگاه تصرف شده! ما کومه له هستیم! تسلیم شید!

مزدوران در این فرصت تلاش کردند که از خاکریز به طرف داخل اتاقها فرار کنند. تعدادی از آنان هم توانستند خود را به اتاقها برسانند. نگهبان سنگر در رفته بود. یکی دیگر از مزدوران می خواست خود را به چاله سنگر بی افکند که قبل از آن نارنجک جمال در چاله افتاده بود. او بازگشت و نارنجک ترکید اما چون داخل چاله بود، کسی آسیبی ندید رفقا هر کدام از طرفی بر سر مزدوران فریاد می زدند: فایده نداره! کشته میشید!تسلیم شید بهتره!

شاید هم همه با هم چند دقیقه ای طول کشید. همه افراد پایگاه بدون اینکه فرصت حتی تیراندازی داشته باشند تسلیم شدند و سلاحهایشان را تحویل دادند. اتفاقا ساعت 6 عصر بود و هنگام تماسهای بی سیمی سر ساعت. از بی سیم صدای پایگاه روبرو به گوش میرسید:

چیه؟ چه خبر شده اونجا؟

هادی بی سیم چی را صدا زد:

جواب بده!

آن بیچاره از ترس دستپاچه شده بود...

با توام، مرد! جواب بده! هر چی من میگم بهش بگو! هرچی من میگم فهمیدی؟!

بی سیم چی به بی سیم نزدیک شد.

بگو چیزی نیست تیراندازی از خودمون بود.

بی سیم چی شاسی بی سیم را فشار داد و همین جمله را تکرار کرد از آن طرف سوال شد: خوب خودتون چرا تیراندازی میکنین؟

در جواب هادی می گفت و بی سیم چی تکرار می کرد:

_ مردم آبادی اختلافاتشون بالا گرفته ما هم تیراندازی هوایی کردیم.

_ پس اون انفجار بزرگ چی بود؟ آر پی جی نبود؟

هادی نتوانست فورا جواب حاظر و آماده ای به بی سیم چی دیکته کند معلوم بود صدای انفجار نارنجک شنیده بود. هادی هنوز نمی دانست در پایگاه چه جور سلاحهایی هست تا بگوید صدا از آن اسلحه بوده. یکی از سربازان گفت بگو دوشکای بالای پشت بام بوده. هادی تایید کرد و گفت همین را بگو.، از آن طرف باز سئوال شد:

_پس چرا دست پاچه شدی پسر؟ چرا صدات میلرزه؟

اتفاقا حالا دیگر بی سیم چی آرام شده بود و خودش جواب این سوال را داد.

_خیال می کنی جونم. نه صدام میلرزه و نه هیچی.

_بنا به مسئولیت خودت این گزارش را میدم ها.

_بده خوب!

بعد هادی گفت:

_حالا دیگر بی سیمو خاموش کن که روده درازی نکنه.

اسلحه و خمپاره و وسائل پایگاه توسط مردم و پیشمرگان به بیرون آبادی منتقل شد خبر تسخیر ناگهانی و غافلگیرانه پایگاه فورا به دورترین خانه آبادی هم رسیده بود.

بی سیم چی و چندین تن از سربازان اسیر شده نگران بودند. هنوز هم نگران بودند مبادا پیشمرگان به آنان کلک زده باشند و دمکرات باشند نه کومه له. هادی پیشانی جوان بی سیم چی را بوسید و با بقیه اسیران دست داد و خاطر جمعشان کرد که کومه له هستند و نباید نگران باشند.

رفقا شام را همراه جشن و شادی مردم صرف کردند. صدای شعار زنده باد کومه له زنده باد حزب کومونیست و زنده باد سوسیالیزم در کوچه های آبادی طنین انداز بود.

هادی از یکی از اهالی پرسید:

_برق پایگاه معمولا چه ساعتی از شب روشن میشد.

_یک ربع به 7.

حالا چند دقیقه ای مونده اما سر ساعت روشنش کنید که پایگاههای اطراف ظنین نشن.

همه وسائل پایگاه تخلیه شد. بعد خورده وسائل کهنه ای را که مانده بود در وسط اتاقها جمع کردند و روی همه نفت ریختند و از لباسهای کهنه و چوب مشعلهایی آغشته به نفت درست کردند و یک تیم از رفقا مامور شد که پس از دور شدن واحدهای پیشمرگ و اسیران پایگاه را آتش بزنند.

اما مردم دست بردار نبودند. مرتب بچه ها را سئوال پیچ میکردند بیشتر سوالات هم مربوط به رفقایی بود که میشناختند اما در این فاصله آنان را ندیده بودند یا اصلا همراه این واحدها نبودند.

یکیشان سئوال کرد:

-عنایت کشته شد؟

_مگه ندیدیش جلوی پایگاه دراز شده.

_دست خوش واقعا که شرور بود. اسیرا رو چکار میکنین.

این پرسیدن نداره. شما خودتون سیاست کومه له را میدونین. خاطرتون جمع باشه. شعله های آتش از پایگاه به آسمان می رسید. رفقا در میان بدرقه گرم آهالی پس از 2 عملیات پیروزمند و بدون تلفات به طرف قرارگاه خود نزدیک آبادی " سر سو" به راه افتادن