|
دو نبرد پیروزمند
آنچه
میخوانید خاطره یک نبرد حماسی رفقای پیشمرگ کومه له "سازمان
کردستان حزب کمونیست ایران" و یک عمل جراحی صحرایی است که به صورت
برنامه افق انقلاب از صدای انقلاب ایران پخش شد.
هفتم
تیرماه سال 64؛ ساعت حدود 4 عصر بود که پس از چند نبرد موفقیت آمیز
در جنگلهای کوهستانی منطقه مریوان که منجر به شکست واحدهائی از
دشمن شده بود خود را برای حمله به پایگاه مزدوران بر بلندی "گه
وناوی" آماده می نمودیم.
نبرد از حوالی ظهر آغاز شده بود. گردان ما "گردان بانه" همراه با
رفقای تیپ 11 سنندج و گردان کاک فواد در این ماموریت بودیم. واحد
ما ظهر در روستای "شه رکه" مریوان مشغول استراحت بودیم و به رادیو
کومه له گوش می دادیم که رفقای دیدبان خبر از نزدیک شدن نیروهای
رژیم دادند. مزدوران با نیروی فراوانی و از چند مسیر از روستاهای
"گاگل"، "پیله" و "ره شه دی" به طرف محلهای استقرار ما پیش می
آمدند. رفقا هم از چند محور به مقابله برخاستند گروه ضربتی که از
مسیر روستای "پیله" آمده بود طی چند دقیقه چنان در هم کوبیده شد که
بیسیم و بیسیم چی آنان همراه با همه جدول رمز ها و اطلاعاتی که
همراه داشت به دست رفقای ما افتاد. نیروهای دیگرشان نیز با تاکتیک
گمراه کردن زیر ضربات ما از هم گسیختند و حال تنها پایگاه "گه
وناوی" باقی بود. این پایگاه بر قله کوهی بین روستاهای "رشه دی" و
"شه رکه" پایگاه مستحکمی بود که پیشتر محل استقرار توپخانه جنگ
ایران و عراق بود و سنگرهای محکم و خاک ریزهای بلندی داشت و با سیم
خاردار نیز محصور بود. پی ما در ارتفاعات بین روستاهای گاگل و شه
رکه مستقر بود و ماموریت تصرف این پایگاه به ما سپرده شد. در پل هم
دسته ما مامور پیشروی شد که مسئولیت آن با من بود.
شناسائی که کرده بودیم چنین اقتضا می کرد که از همان دامنه که
مزدوران بر فراز آن مستقر بودند دست به حمله بزنیم و درست زیر
پایگاه یقه شان را بچسپیم و سنگرها و خاک ریزها را از چنگ شان در
آوریم.
در گرمای سوزان تابستان و پس از چند ساعت نبرد سخت، تشنه و خسته
ناچار شوی از روبرو به دشمنی در سنگرهای محکمی که بر بلندی مستقر
است حمله کنی آنهم در دامنه و در مسیر سربالائی بر آن یورش بری،
تنها از فداکاری رزم آورانی برمی آید که برای رهائی طبقه کارگر و
آرمانهای سوسیالیستی و کمونیستی از هیچ دشواری رویگردان نیستند.
به طرف بالا پیش رفتیم و تا پنجاه متری خاکریز بدون اینکه بگذاریم
که متوجه ما بشوند به دشمن نزدیک شدیم. در این هنگام رفقای دسته
ذخیره طبق قرار قبلی از دور سنگرهای دشمن را زیر آتش آر پی جی و
تیربار گرفتند. همینکه دشمن با این آتش سنگین و ناگهانی سراسیمه
شد، ما که مترصر این فرصت بودیم به اولین خاکریزها یورش بردیم و در
همان لحضات اول چهار نفر از نگهبانان دشمن را اسیر کردیم سپس با
نارنجک دستی و رگبار سلاحهای سبک پی در پی چند سنگر اصلی را به
تصرف در آوردیم. این حمله ناگهانی و هماهنگ که از دور و نزدیک
سازمان داده بودیم مزدوران درون پایگاه را سراسیمه کرد و آنان درهم
شکسته و روحیه باخته پا به فرار گذاشتند، رگبار سنگین و دود و گرد
و خاک سراسر پایگاه را پوشانده بود. من و جلال در یک سنگر بلوکی با
دشمن درگیر شده بودیم. دو پاسدار که فرصت فرار نیافته بودند از
کنار یک دیوار تیراندازی می کردند که دیوار را بر سرشان خراب
کردیم. پایگاه وسیع بود و فرار برای مزدوران آسان نبود فرمانده شان
مرتب فرمان عقب نشینی میداد. تنها یک تیربار بی کی سی از پشت
خاکریز هنوز ناله میکدر که با آتش چند نارنجک خاموش شد.
جلو آخرین خاکریز جلال زخمی شد، بالای سرش رفتم گلوله به رانش
اصابت کرده بود و به شدت خونریزی میکرد خطاب به رفقا فریاد زدم:
شما بروید جلو، جلال زخمی شده باید او را عقب بکشم که سوزشی در
کمرگاه چپم تکانم داد. خودم هم زخمی شدم از کمرم خون جاری بود.
شلیک کردم و به این ترتیب رفقا را متوجه کردم که منهم زخمی شده ام
تنها کاری که توانستم بکنم این بود که سر جلال را به طرف شیب
خاکریز برگردانم تا زخمش کمتر خونریزی کند. خودم هم همین کار را
کردم، سرم به طرف شیب خاکریز، دراز کشیدم و تقلا می کردم که خودم
را عقب بکشم.
وقتی به هوش آمدم شب بود. دشمن از همه مواضعش بیرون رانده شده و از
پایگاه "گه وناوی" دور شده بود و من نیز زیر دست رفقای پزشکیار
بودم. دکتر عثمان حقیقت بالای سرم بود یک سرم به رگم وصل کرده بود
و مشغول پانسمان اولیه زخم بود. شنیدم که می گفت:
گلوله به شکمش خورده باید عمل شود، لباسهایش را درآورید باید هرچه
زودتر او را برای عمل آماده کنیم.
خیلی ضعیف و بی رمق بودم درد زخم عادی نبود خونریزی داخلی درد سختی
دارد و زحمت چشم هایم را باز میکردم و چهره رفقا را به سختی به
خاطر میاوردم.
_ جلال، جلال چه شد؟
_ آم باش رحمان جان همین حالا میرسانمت دکتر.
_ من خبر جلال را پرسیدم، چرا جوابم را نمی دهید؟
هیچکس جواب نمیداد و از آنجا که همه از حال خودم می پرسیدند متوجه
شدم که باید جلال طوریش شده باشد، دردی سخت تر بر قلبم سنگینی کرد
و متوجه اطراف نبودم باز از حال رفتم.
این بار با صدای دکتر درویش به هوش آمدم. همینقدر از حرفهایش متوجه
می شدم که میدانستم احوالم را می پرسید دیگر نمی توانستم جوابی به
او بدهم. حرفهایش را می فهمیدم که چنان آرام و مطمئن و چنان بشاش،
انگار اتفاقی نیافتاده باشد یا از زخمی دیگری صحبت کند با من گفتگو
می کرد. اما نمی توانستم به او جواب بدهم او هم رو به رفقا کرد و
گفت:
باید هرچه زودتر عمل شود. البته در این تاریکی شب امکان ندارد اما
ببینیم فردا اول وقت فکری برایش می کنیم!؟ تا صبح رفقای دکتر و
پزشکیار زود به زود سراغم می آمدند.
اول صبح، سپیده دم، کمی حالم بهتر شد. اطراف را نگاه کردم جز رفقای
نگهبان و کشیک پزشکی کسی بیدار نبود. رفقا خسته از نبرد پریروز در
میان درختان جنگل به خواب رفته بودند. رفیق کشیک همیکنه متوجه به
هوش آمدن من شد فورا ببالینم آمد، پرسید: دکتر کجاست؟
گفت شب تا دیر وقت درباره وضع تو صحبت بود. میگفتند باید عمل شوی
ظاهرا میخواهند همین جا عملت کنند. دکتر با خاطر جمعی تمام
میخواهد این کار را بکند راه دیگری هم نیست رحمان جان. نگران نباش
عمل موفقیت آمیزی خواهد بود. میدانی که دکتر درویش جراح ماهری است.
کم کم رفقا بیدار می شدند. هرکس بیدار میشد یک راست سراغ من می آمد
و قبل از هر کاری احوالی از من میپرسید. نور آفتاب صبح گاهی هم
پیشانی درهم رفته کوهسار را گوئی باز میکرد. گوئی قله های بلند
کوهها هم یک یک احوالم را می پرسند. فکر میکردم مرگ هم اگر بیاید
اینطوریش خوب است، زندگی هم اگر چنین زندگی نباشد چه فایده ای
دارد؟
ما که از مرگ باکی نداشته ایم، اما چنین زیستنی هم هر لحظه اش عمری
است پر افتخار، زیستن در صف رزم آورانی که برای ریشه کن کردن
هرگونه ستم و نابرابری از دل و جان مایه گذاشته اند.
به زیبایی زندگی فکر می کردم و در عین حال به آسانی مرگ بیباکانه.
چطوری رحمان جان؟ آماده ای؟ میخواهیم عملت کنیم.
صدائی سرشار از اعتماد و امید، شناختمش دکتر درویش بود
با خنده همیشگی اش انگار از چشمانش فروغ صبحگاهی ساتع بود و لبخندی
شادی بخش در چهره داشت. من هم با لحنی مطمن پاسخ دادم، البته کاملا
آماده ام دکتر جان. دکتر درویش گفت: دیشب سراسر از تو صحبت کردیم و
روی این تصمیم فکر کرده ایم تاحال عمل جراحی داخلی در فضای باز
سابقه نداشته است از اول صبح رفقا مشغولند یک سکو به جای اتاق عمل
آماده کنند، شاید تا نیم ساعت دیگر آماده شود. اندکی بعد مرا برند
و روی سکوی خواباندند. دورادور سکو با پارچه شال کمر رفقا پرده شده
بود تا جلو گرد و غبار هوا را بگیرد. یکی از رفقا هم با دوربین
فیلم برداری از این صحنه می کرد. دکتر با لباس استریل به بالینم
آمد. ابتدا با تزریق یک آمپول محل زخم را بی حس کرد و بعد با تیغ
جراحی آنرا شکافت.
_ درد دارد؟
با حرکت تیغ تکانی میخوردم، اما گفتم: نه
_ خوب، حالا بیهوشش کنید!
این قسمت را از قول رفیق متخصص بیهوشی رفیق علی بازگو می کنم که
بیهوشم کرد:
همه ما نگران بودیم که رحمان به سلامت این عمل جراحی را از سر
بگذراند.
چیزی که بیشترمان آنرا غیر ممکن می دانستیم، مگر دست هوشیار و جسور
دکتر درویش که از عهده عملهای جراحی سخت تر از آنهم بر آمده بود.
آخر اورا خوب میشناختیم که چگونه جسارت و بی باکی علمی را با اراده
انقلابی و بی تزلزل برای نجات جان یک انسان به کار می اندازد.
ساعت 2 بعد از نصف شب تصمیم قطعی شد که عمل جراحی ناگزیر است و
هرچه زودتر هم باید به آن اقدام کرد و بنا بر این همینجا و در همین
کوهستان و در همین جنگل هم باید به آن مبادرت ورزید بنا بر این
باید به طور جدی در صدد فراهم کردن وسائل و امکانات برای یک چنان
عمل جراحی بزرگی باشیم با هرگونه ابتکاری که به ذهنمان می رسد با
هرگونه وسائل و امکاناتی که میتوان فراهم کرد.
از وسائل جراحی_ آنچه داشتیم_ همه اش به اندازه یک تیم جراحی جنگی
بود. یک دستگاه ست جنرال با چند عدد پنس و گاز و باند آن، همین!
این وسائل را در یک دیگ زود پز استریل کردیم. این دیگ کار اتوکلاور
را برای ما می کرد. برای اولین بار انگلیسی ها در جنگهای مستعمراتی
شان از دیگ زود پز به جای اتوکلاور استفاده کردند، ما هم اینجا در
یک جنگ انقلابی علیه ستم و استثمار.
شرایط جنگی امکان نمی داد باری سنگین تر از آن همراه برداریم حتی
یک دستگاه پرتابل بیهوشی هم همراهمان نبود.
تیم جراحی هم 3 نفر بودیم یک دکتر جراح، یک کمک جراح و یک متخصص
بیهوشی. تجربه جنگی آنقدر داشتیم که باکی از نبودن دستگاه بیهوشی و
اکسیژن و وسایل کامل نداشته باشیم، اما بیشتر نگران این جنبه بودیم
که چنین عملی در فضای باز انجام می شد و ممکن بود گرد و غبار هوا
موجب عفونت و عدم موفقیت عمل گردد.
وقت حساس و بسیار تنگ بود. در آن فرصت کم هم به هیچ وجه حتی فکر
درست کردن اتاق در آن کوهستان جنگلی مترح نبود تنها کار ممکن این
بود که به کمک رفقا به سرع یک سکو درست کردیم و دورادور آنرا با
پارچه شال کمر رفقا پرده کشیدیم عقره های ساعت گویی عجله داشتند
ساعت به 9 نزدیک شده بود که این اتاق عمل صحرایی آماده شد: اتاقی
که دیوارهایش از پارچه و سقفش شاخ و برگ سبز و بلند جنگل و آسمان
صاف و فیروزه ای بود آفتاب هم چراغ اتاق عملمان بود.
گروه خون مشخص بود. 3 گردان از رفقای پیشمرگ کومه له آنجا آماده
هرگونه کمک و عمیقا نگران بهبود رفیق زخمی بودند. تعداد زیادی از
آنان آستینهایشان را بالا زده بودند تا خون بدهند. خون مورد لزوم
به سرعت تهیه شد. کیسه های سرم و کیسه های خون به اندازه کافی و
بیش از آن نیز از شاخه های درختان اطراف آویزان شدند. بعد به آرامی
رحمان را به "اتاق عمل" منتقل کردیم. فورا دکتر درویش هم رسید. یک
دقیقه هم حتی نمی بایست تلف می شد سرم ها به بدن رفیق زخمی وصل
شدند. تنها یک دست لباس استریل داشتیم که دکتر پوشید. برای رفیق
کمک جراح از یک پارچه استریل استفاده کردیم که به جای لباس برایش
پیش بند کردیم. فیلم برداری هم شروع شد. بسیاری از رفقا نگران و
آماده هرگونه کمکی در اطراف محل چشم انتظار بودند. جامانه یکی از
رفقا را باز کردیم و سایبان سر رفیق زخمی نمودیم. جز ما 3 نفر تیم
جراحی هیچکس دیگر حرکتی نمی کرد مبادا گرد و غباری برپا گردد. دکتر
درویش جلوی چشم رفقا و جلو چشم دوربین فیلم برداری عمل جراحی را
شروع کرد. ابتدا محل زخم را بی حسی موضعی دادیم. بعد دکتر با تیغ
جراحی آن را شکافت. میخواستیم تا آنجا که ممکن باشد دیرتر بیمار را
بیهوش کنیم، اما وقتی که تیغ جراحی به پرده های داخلی شکم رسید،
دکتر دستور بیهوشی کامل داد و پس از بیهوشی کامل پرده های داخلی را
هم شکافت.
دستان ماهر دکتر به دنبال آثار و صدمات زخم گلوله می گشت. چند قوس
روده زخمی شده بود دکتر خونهای لخته شده را بیرون می ریخت و
سرانجام 25 سانت از روده را قطع کرد و به سرعت قسمتهای سالم را به
یکدیگر دوخت و باز به دقت آثار زخم را بازبینی و کنترل کرد پس از
حصول اطمینان به تخلیه لخته های خون ادامه داد و فضای داخل شکم را
با محلول سرم نمکی شستشو داد و بعد شروع کرد به بخیه کردن پرده های
داخلی.
به منظور شل کردن عضله های شکم تزریق آمپول "نسدونال" ضرورت یافت
تا بتوان این ماهیچه ها را آسان و سریع بخیه کرد. حین تزریق این
آمپول رفیق زخمی در حال بیهوشی نفسش بند آمد و قلبش از ضربان
ایستاد. به فوریت تنفس مصنوعی و ماساژ قلب دادیم نگرانی ناگهانی و
عمیق بر فضای عمل سایه افکند. هیچ صدایی از هیچ کس در نمی آمد،
انگار قلب همه از حرکت بازمانده باشد. نفس ها در سینه حبس شده بود،
صدای پرندگان هم گویی قطع شده بود. قطع نفس و توقف ضربان قلب
رحمان، 3 دقیقه به طول انجامید، پس از 3 دقیقه دشوار و مملو از
نگرانی وقتی که دستها و دهانهامان از بس که ماساژ و تنفس مصنوعی
داده بودیم کاملا خسته بود، هوا به ریه های رحان بازگشت و قلبش باز
به طبش افتاد نگرانی و دلهره به پایان رسید و یکباره همگی نفس
راحتی کشیدند و وقتی دکتر درویش ذوق زده فریاد زد: "اینبار هم از
خطر جستی رحمان" هل هله و کف زدن رفقای پیشمرگ به سروصدای پرواز
دسته ای از پرندگان می مانست که از شادی پر کشیده باشند. سربلند
کردیم دیدیم تعدادی از رفقا از درختهای بلوط بالا رفته اند و از آن
بالا ناظر عمل جراحی هستند.
دستهای فرز دکتر درویش پرده ها را یکی پس از دیگری بخیه می کرد.
ساعت 10:30 یعنی پس از حدود یک ساعت و نیم عمل جراحی با موفقیت و
با سرعتی کم نظیر به پایان رسید.
نجات یافتن رفیق پیشمرگ از مرگ حتمی، خود جشنی بود که جشن پیروزی
نبرد دیروز را پر شکوه تر میکرد.
رفیق رحمان جریان بهوش آمدنش بعد از عمل را اینطور ادامه داد: ساعت
از چهار عصر گذشته بود که به هوش آمدم انگار از یک خواب چند روزه
بیدار می شدم. وقتی چشم باز کردم در سایه یک درخت تناور بلوط دراز
کشیده بودم و نسیم خنکی می وزید، درد نداشتم اما دهنم قفل بود به
سختی میتوانستم حرف بزنم، به اطراف خود نگاه کردم رفیق کمک جراح
دکتر احمد کمانگر در کنارم نشسته بود، وقتی دید به هوش آمده ام
پرسید: حالت چطور است رحمان جان؟ جائیت درد نمی کند؟
نه درد ندارم. تشنه ام دهنم خشک است.
_ نه رحمان جان حالا ها نباید چیزی بخوری.
_ دکتر درویش کجاست؟
_ همین جاست، پیش رفقا صدایش کنم؟
_ آره
او رفت و اندکی بعد دکتر درویش آمد، با چهره خندان و بشاش پرسید:
خوب رحمان جان حالا چطوری؟
_ دستت درد نکند دکتر، خوبم اما یک کم سرم گیج می رود.
چیزی نیست ضعف داری. زخم عمیقی بود، خونریزیت هم شدید بود. گذشته
از آن، بعد از یک همچو عملی باز وضعت خیلی خوب است جانم. من که
میخواهم از رفیق فیلم بردار بخواهم بیاید و از تو مصاحبه کند.
_ خوب بیاید
همین حالا میگویم بیاید.
چند لحظه بعد رفیق فیلم بردار هم آمد و پس از احوال پرسی دوربینش
را تنظیم کرد و سوالاتش را شروع کرد:
_ حالا که زندگی را دوباره باز یافته ای چه آرزویی برای خودت دای؟
_ اینکه هر چه زودتر حالم خوب بشود و بازهم بین رفقای پیشمرگ باشم.
_ در مورد عملت چه؟
_ در مورد عملم هم یک دنیا سپاس و تشکر و آرزوی سلامتی دکتر درویش
را دارم تا همینطور بشاش و پر شور کار کند و جان صدها نفر مثل من
را نجات دهد.
سایت افق انقلاب
برگرفته از برنامه افق انقلاب رادیو کومه له "سازمان کردستان حزب
کمونیست ایران"
|