web space | website hosting | Web Hosting | Free Website Submission | shopping cart | php hosting
affordable web hosting | Pets | web page hosting | web hosting | website hosting | web hosting service | web hosting | best web hosting

 
  طالري بابةت ئةدةبيات لينك ذنان کرصکاري طؤظار
 
 

 خاک بر سرتان فرماندهان جمهوری اسلامی

 

آنچه میخوانید شرح یک عملیات نظامی رفقای پیشمرگ گردان شوان "کومه له" سازمان کردستان حزب کمونیست ایران است که روز 11آذر ماه 63 در روستای هاله دره بالا در ناحیه سنندج اتفاق افتاده است و در برنامه افق انقلاب به این صورت پخش گردید. 

از نبرد جاده دیواندره سنندج بر میگشتیم و 9 نفر اسیر هم همراه خود داشتیم. در این نبرد نیروهای جمهوری اسلامی به سختی شکست خورده بودند و بخشدار شهر دیواندره هم بهلاکت رسیده بود. دشمن اکنون در تعقیب ما بود، اما ما نمی خواستیم در نبردی دیگر درگیر شویم و به جنگی فرسایشی و طولانی که دشمن خواستار آن بود تن دهیم.

شب دهم آذر ماه تازه به روستای هاله دره بالا رسیده بودیم که توسط مردم اطلاع یافتیم 80 خودرو دشمن در روستای هزار کانیان متمرکز شده است در فاصله روستاهای اطراف نیز تحرک و نقل و انتقالات دشمن رانیز زیر نظر داشتیم. اما ساعت 7:30 صبح روز 11 آذرماه، در روستای هاله دره بالا هنگامی که رفقای کمین جای خود را با دیده بانان عوض می کردند، صدای یک رگبار از طرف غرب روستا شنیده شد.

در میان مه علیضی که منطقه را فرا گرفته بود مزدوران دشمن آنقدر به ما نزدیک شده بودند که سروصدایشان را میشنیدیم و حتی میتوانستیم مسیر حرکت و آمد و رفتشان را تشخیص دهیم، چاره ای جز نبردی دیگر نبود.

ما بخوبی مستقر شدیم و صبر کردیم تا مزدوران کاملا نزدیک شوند تا کاملا به محاطره ما بیافتند.

اسرای نبرد قبلی عمدا به نقطه ای انتقال دادیم تا بتوانند از آنجا میدان نبرد را ببینند.

با یک یورش سریع و قاطع یک واحد 26 نفری دشمن را که به محاصره افتاده بود، در عرض تنها 40 دقیقه تارومار کردیم. پنج تن از آنان کشته شدند و 19 نفرشان را به اسارت گرفتیم، اما دو نفرشان توانستند خودشان را از مهلکه برهانند.

با وجود این پیروزی رفقای پیشمرگ ذوق زده نشدند و تاکتیک اصلی این نبرد را که خود داری از تن دادن به جنگ طولانی و فرساینده و ادامه دادن به امور مبارزاتی مردم بود، از یاد نبرند.

مردم زحمتکش هاله دره، که از آغاز نگران نتیجه نبرد بودند با مشاهده صف اسیران جدید از نگرانی در آمدند و به منظور تامین جا و غذا برای اسرا بسیج شدند. اسرای جدید وقتی که توضیجات سیاسی ما را شنیدند و مهربانی ها و دلسوزیهای رفقا و مدرم را دیدند خیلی زود صمیمی شدند. اکثر آنان آماده هرگونه همکاری هم شده بودند و در مدت کوتاهی رمزها و کانالهای بی سیم و هرچه اطلاعات ضروری راجع به دشمن که نزدشان بود را بیدریغ در اختیار رفقا قرار دادند.

نیروی دشمن بسیار زیاد بود. از چهار طرف نیز به سوی هاله دره می آمدن، اما ما می بایست نیروهایمان را حفظ کنیم و نگذاریم درگیر نبردی دیگر شویم که طبق نقشه خودمان نبوده و مساله دشواری بود به خصوص پس از این درگیری مساله پیچیده تر شده بود. رفقای فرمانده پل و دسته ها و واحد ها جمع شدند تا مشورتی بکنیم. بی سیم و رمزهای دشمن در اختیار مابود، سربازان اسیر آمادگی کامل برای همکاری داشتند پس از مشورتهای سریع و کوتاهی به این نتیجه رسیدیم که با استفاده از رمز و با کمک اسیران کلکی به دشمن بزنیم، وانمود کنیم که خودمان همان واحد تارومار شده ای هستیم که به هاله دره اعزام شده بودند. تصمیم گرفتیم خود را به جای واحد درهم شکسته دشمن که از نام رمز احمد 5 استفاده میکرد جا بزنیم و بگوئیم که پیشمرگان به طرف فلان روستا عقب نشسته اند و خلاصه تلاش کنیم تا دشمن را از خود دور کنیم.

فورا دست به کار شدیم، اطلاعات و رمزها را به کار گرفتیم تا قبل از اینکه دشمن بخاطر تاخیر تماس ظنین شود، خودمان با آنها تماس بگیریم. نخستین گزارش را به فرمانده کل نیروهای جمهوری اسلامی در منطقه مخابره کردیم و گفتیم که ما با پیشمرگان کومه له درگیر شدیم و آنان را درهم شکستیم و بخشی از ارتفاعات روستا را در تصرف داریم و مشغول پیشروی هستیم و خودمان تلفاتی نداده ایم.

در دومین گزارش هم گفتیم که تمام ارتفاعات را گرفته ایم و کاملا منطقه در اختیار داریم.

از پشت بی سیم میتوانستیم بشنویم که فرماندهی کل شاد از فتوحات نیروهایش خبر را به واحدهای مجاور منتقل میکرد، اما ظاهرا یکی از پایگاه های دشمن بی خبر مانده بود چرا که ما را زیر خمپاره گرفت.

فورا از رفیق پای بی سیم خواستیم که با عصبانیت از آنان بخواهد خمپاره باران را قطع کنند، به این ترتیب خمپاره باران هم قطع شد، ظاهرا نقشه ماهم گرفته بود پس از ساعتی واحد دیگری از مزدوران رژیم روی خط بیسیم آمد و گفت ما به دستور فرماندهی کل از روستای برده سپی داریم به طرف شما می آییم اوضاع چه طور است؟

البته نمی بایست مجال می دادیم که به سمت ما بیایند فورا تصمیم مناسبی گرفتیم. پیامی به فرماندهی کل و به واحد مستقر در برده سپی دادیم که پیشمرگان از هاله دره تارومار شده و درست نیست که نیروهایمان را در این روستا متمرکز کنیم. بهتر است به تعقیب آنان برخیزیم زیرا به دلیل خستگی ضربه پذیرتر شده اند.

فرماندهی کل که از شهر سنندج و از باشگاه افسران سابق یعنی از فاصله دهها کیلومتری در جریان نبرد قرار داشت و نیروهایش را فرماندهی می کرد یکبار دیگر فریب خورد و به واحد روستای برده سپی که اسم رمزش احمد 3 بود دستور داد که همانجا بمانند و منتظر دستور باشند و پس از چند لحظه از ما پرسید: مسیر حرکت ضدانقلاب رو به کجاست می بایست روستای نسبتا دوری را می گفتیم که در عین حال با راه  عقب نشینی خودمان فاصله داشته باشد. از این رو جناب فرمانده کل را حواله روستای "زلکه کردیم" و تکرار کردیم که ضد انقلاب خیلی خسته و است و حتما باید به تعقیبشان پرداخت تا کاملا نابود شود. اندکی بعد یک واحد دیگر از مزدوران با نام رمز احمد 7 با ما تماس گرفت و هم میخواست پیش ما بیاید خیلی زود فرمانده کل را راضی کردیم که آنان را هم به طرف روستای زلکه روانه کند. یک واحد دیگر هم عازم هاله دره محل استقرار ما بود.

آنها هم وقتی در جریان صحبتهای فرمانده کل با احمد 7 قرار گرفتند عازم زلکه شدند. حالا نوبت واحد دیگری بود به نام احمد 2 که آنها هم ناسلامتی هم می خواستند به ما بپیوندند، به جناب فرمانده کل پیشنهاد کردیم را پراکنده می کردیم و تا تاریک شدن هوا دفع الوقت می کردیم.

ناگهان سر و کله یک واحد خسته و کوفته دشمن با نام رمز احمد 3 در نزدیکی خودمان پیدا شد، این دیگر از کجا پیدایش شد؟ فورا تماس بی سیمی برقرار کردیم ببینم چه شده و چرا به ما نزدیک می شوند بی سیم چی آن واحد لابه کنان از فرمانده کل می خواست که چون بسیار خسته هستند و بسیاری از افرادشان مبتلا به سردرد و پادرد و سینه پهلو شده اند و نمی توانند خود را به زلکه برسانند اجازه دهد به هاله دره نزد ما بیایند تا نفسی تازه کنند!

پس اینطور! که می خواهند نفس تازه کنند!

نخیر! باید گردنشان بشکند تا روانه زلکه شوند. ما قبل از اینکه جناب فرماندهی تکلیفی تعیین کند روی خط بی سیمی مشترکشان رفتیم و با عصبانیت گفتیم حالا چه وقت استراحت و نفس تازه کردن است؟ حالا ما ضدانقلاب را خسته و کوفته کرده ایم و به طرف زلکه رانده ایم تازه آقایان می خواهند پیش ما بیایند و سردامان ما بگذارند و استراحت بفرمایند؟

فرمانده واحد احمد 3 بازهم عجز و لابه کرد که "افراد دستورات را اجرا نمی کنند روی زمین پلاس شده اند و از جایشان جم نمی خورند."

اما جناب فرمانده کل این بارهم به دادمان رسید و احمقانه روی سرشان داد زد که باید به زلکه بروند!

یک نفس راحت دیگر کشیدیم.

ساعت نزدیک به 3 و نیم بعد از ظهر بود تا آنوقت توانسته بودیم احمد 2، احمد9، احمد 7، احمد 3 و احمد 1 را از خود دور کنیم و سر بدوانیم و خود  نیز با 28 اسیر هر دو جنگ و مقدار زیادی غنائم در هاله دره بالا بنشینیم و این فیلم مسخره را تماشا کنیم و منتظر تاریک شدن هوا بمانیم.

در این هنگام باخبر شدیم که 2 نفر مزدوری که در جریان شکستن واحد احمد 5 توانسته بودند فرار کنند خود را به افراسیاب رسانده اند و ماجرا را از اول تا آخر برای نیروهای دشمن در روستای افراسیاب بازگو کرده اند. ممکن بود هرچه را که تا آنوقت رشته بودیم پنبه شود! اما خوشبختانه فرماندهان دشمن حتی از آنچه ما فکر می کردیم ابله تر و مغرور تر بودند. فرمانده افراسیاب به جای اینکه هشیار بشود از ما می پرسید جریان چیست؟! ماهم با حاضر جوابی داد زدیم:

آن بی عرضه ها؟! فورا بازداشتشان کنید! باید محاکمه شوند! میخواهند یقه خودشان را خلاص کنند و جرم فرارشان را بپوشانند! اما فرمانده افراسیاب خیالش راحت نشد. برای اطمینان خاطر خواست با فرمانده ما یعنی به خیال خودش با فرمانده احمد 5 صحبت کند! گفتیم همین الان میفرستیم دنبالش مشغول سرکشی به سنگرهاست! به این ترتیب یک فرصت کوتاه برای مشورت و اقدام لازم بدست آوردیم. فرمانده واحد احمد 5 پاسدار کله شقی بود به نام اصلانی که از همان ابتدا حاضر نبود به نقشه ما کمک کند با وجود این با او صحبت کردیم و توضیحاتی دادیم اما جناب پاسدار قانع نشد. یکی از رفقا فکر بکری به نظرش رسید. پاسدار اهل مشهد بود رفیق ما هم مدتی در مشهد زندگی کرده بود و به فارسی لهجه مشهد مسلط بود. خود را آماده کرد که به جای اصلانی پشت خط بیاید، ریسک جسورانه ای بود اما بلاخره تنها راه بود. رفیق صالح با چند سوال کوتاه از دیگر اسیران اطلاعاتی اولیه در باره اصلانی بدست آورد و با صحبت کردن با خود وی سعی کرد هرچه بیشتر لهجه و طرز صحبت کردنش را تقلید کند. نمی بایست وقت را تلف میکردیم. رفیق صالح را پشت خط گذاشتیم که با فرمانده واحد افراسیاب گفتگو کند. فرمانده میخواست زرنگی کند و از هویت اصلانی مطمئن شود از رفیق صالح پرسید: اهل کجائی؟ مشهد! اسم کوچکت چیه؟ حسین! از برادران مشهدی کسی دیگر آنجا هست؟ رفیق صالح پاسخ این سوال را نمیدانست اما چند تن از اسیران که در نزدیکی بی سیم بودند و مکالمه را می شنیدند فورا به کمک آمدند و گفتند بگو خالد اینجاست و عزیز فرار کرده! کاک صالح فوری این جواب را به فرمانده دشمن داد ناگهان فرمانده پرسید دیشب شام چی خوردیم؟ بازهم سربازان اسیر به کمک آمدند و توضیح دادند که کلک می زند واحد ما دیشب در افراسیاب نبوده است، اینجا دیگر رفیق صالح دور برداشت: یعنی چه جناب سروان؟ چرا سر به سرمان می گذارید؟ کجا ما دیشب با هم بودیم؟ چه شامی چه چیزی؟

این بار خاطر مبارک جناب سروان آسوده شد، فرمانده کل هم که این مکالمات را از طریق بی سیمش می شنید مطمئن شده بود که طرف مقابل اصلانی است اما از سروان واحد مستقر در افراسیاب پرسید: به اصلانی اعتماد می کنی؟ جناب سروان هم گفت بله البته اصلانی خیلی مومن و متعهد است! فرمانده کل پرسید پس آن 2 نفر کی اند؟ چه می گویند؟ و وقتی فهمید یکی از آن دو یک جاش است یک فحش چارواداری داد، خاطرش جمع شده بود که آن جاش خواسته فریبشان دهد!

به این ترتیب یک بار دیگر کلاه گشادی تا بناگوش سرشان گذاشتیم کم کم هوا داشت تاریک میشد. اگر کار تا یکی دو ساعت دیگر به همین منوال می گذشت پیروزی کمال با ما بود.

از قرار معلوم به دلیل سختی راه و گل و شل و همچنین دوری مسافت و البته ترس از پیشمرگان که به خیال آنها ممکن بود در زلکه باشند از رفتن به زلکه منصرف شده بودند. فرمانده کل از ما خواست به افراسیاب برویم و به واحد آنها بپیوندیم! هر قدر هم که اصرار کردیم که بگذار همینجا بمانیم تا ماموریت درهم شکستن ضد انقلاب را به سرانجام برسانیم قبول نکرد. چاره ای نیافتیم جز اینکه بپذیریم اما همانجا ماندیم.

ساعت نزدیک 6 غروب بود که فرمانده واحد افراسیاب روی خط امد و به خیال اینکه ما در راه هستیم و داریم به افراسیاب می رویم پرسید: نیروئی در هاله دره باقی گذاشته اید؟ گفتیم یک تیم گذاشته ایم کافیست! اما او برایمان دلسوزی کرد و گفت من هم یک تیم میفرستم.

ما هم برای پذیرایی از تیم ایشان یک کمین ترتیب دادیم! کم کم هوا داشت تاریک می شد. ما خود را آماده کردیم که اسیران و غنائم را انتقال بدهیم و از مسیری که برای عقب نشینی در نظر گرفته بودیم و واحد های دشمن را از آن دور کرده بودیم از محاصره بیرون برویم. رفقا به تدارک انتقال پرداخته بودند و به کمک مردم یک کاروان اتومبیل آماده کرده بودند. اهالی روستا همه از ماجرا بسیار خوشحال بودند و عقل و هوش فرماندهان دشمن را به مسخره میگرفتند.

متاسفانه تیم اعزامی از افراسیاب راه را گم کرده بود و به کمین ما نیفتاد ما هم از رفقا خواستیم کمین را رها کنند و به ما بپیوندند.

حدود یک ساعت بعد سروان فرمانده افراسیاب روی خط آمده و مرتب مارا صدا میزد. اما ما که سوار اتومبیل ها بودیم بی سیم را باز نکردیم.

در یک توقف کوتاه میان راه، جواب جناب سروان را دادیم. جناب سروان از ما میخواست با شلیک گلوله رسام معلوم کنیم که چقدر به آنها نزدیک شده ایم. ما هم گفتیم گلوله رسام دم دست نداریم کمی صبر کنید. به این ترتیب یک ساعت دیگر هم طفره رفتیم.

ساعت 9 و چهل و پنج دقیقه شب بود که باز جناب سروان روی خط آمد این بار از لحنش پیدا بود که بلاخره از ماجرا سر در آورده، تیم اعزامی راه گم کرده اش بلاخره به هاله دره رسیده بود و از همه چیز مطلع شده بود. اما فرمانده افراسیاب نمیخواست به روی خود بیاورد که تا آنوقت چه کلاهی سرش رفته است. مثل یک گرگ زخمی زوزه می کشید، پس چرا هیچ پیدایتان نیست؟! اگر فشنگ رسام ندارید یک خشاب خالی کنید حالا که باید به نزدیکی های ما رسیده باشید!

دیگر پنهان کردن ماجرا نه لازم بود و نه ممکن، از این رو به رفیق صلاح گفتیم، پیامی به این مضمون به همه واحد ها از احمد 1 تا 10 و همه فرمانه ها و نیز جناب فرماندهی کل مخابره کنید!

"پیام به همه واحد ها از احمد 1 تا 10 و فرماندهان و فرماندهی کل! تمام این عبارت را 3 بار تکرار کردیم، تمام بی سیم های دشمن به گوش بودند و بدون کمترین صدایی پیام را دریافت میکردند.

"از ساعت 11 صبح امروز تاکنون شما به فرمان پیشمرگان سازمان کردستان حزب کمونیست ایران (کومه له) عمل کرده اید. واحد احمد 5 تان نابود و 19 نفرشان نزد ما اسیر هستند، اینک 11 ساعت است که ما شما را فرماندهی می کنیم" نیروهایتان را که گویا برای مخاطره و سرکوب آمده بودند، اینجا و آنجا کاشته ایم و سرگردان کرده ایم!

اسیرانی که نزد ما هستند در آسودگی کامل به سر برده و در مدتی که پیش ما میمانند ماهیت ضد انقلابی جمهوری اسلامی را به آنها میشناسانیم و با حقانیت حزب کمونیست ایران و جنبش انقلابی کردستان آشنایشان می کنیم و آنها پس از این آموزش و آگاهگری به خانه و زندگی خود بازخواهند گشت تا زندگی شرافتمندانه در پیش بگیرند، شاید هم به صفوف ما پیوندند و به مبارزه علیه ستم و سرمایه برخیزند.

سربازان و درجه داران فرزندان زحمتکشان، دربرابر ما مقاومت نکنید، به ما بپیوندید تا به زندگی آزد و سرفراز رهنمون شوید.

زنده باد حزب کمونیست ایران

زنده باد کومه له

مرگ بر رژیم ستم و سرمایه جمهوری اسلامی

زنده باد سوسیالیزم

مزدوران پیام را اول تا به آخر شنیدند. فرمانده کل نیز که همه پیام را شنیده بود با درماندگی و غیظ و غضب خطاب به فرماندهان زوزه کشید:

خاک بر سرتان! فرماندهان جمهوری اسلامی!

 

 

 سایت افق انقلاب